محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1593

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بزرگى [ 1 ] . هم او [ 2 ] فرمايد : [ بيت ] روزى از آنجا كه فراغى رسيد « 1 » * باد سليمان بچراغى رسيد و در فرهنگ كنايه از رسيدن بدولتى نيز باشد . پس گوش افكندن - كنايه از فراموش كردن باشد . مثالش خلاق المعانى گويد : بيت دماغى كو ببويد آن سپرغمهاى خوش‌بويت * پس گوش افكند عالى حديث غم چو اسپرغم پنبه در گوش - كنايه از غافل باشد [ 3 ] . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ بيت ] بر بناگوش پنبه‌ات بس نيست * پنبه در گوش تا بكى باشى گويند پنبه از گوش بردار ، چنان كه كمال اسمعيل گويد : بيت چو پنبه‌زار بناگوش بشكفيد ترا * ز گوش پنبه برون كن به كار حق پرداز و شيخ سعدى نيز گويد : بيت ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده * و گر تو مىندهى داد روز دادى هست پهلو كند و پهلو تهى كند - هر دو كنايه از احتراز كردن و گناه كردن باشد . مثال اول شيخ نظامى گويد : شعر شه از رزم او به كه يكسو كند * كزان پهلوان پيل پهلو كند مثال دوم شاعر گويد : [ بيت ] پهلو تهى كند اجل از تيغ تو ولى * از دشمنان دولت تو پر كند شكم پايين‌پرستى - كنايه از اطاعت و انقياد و خدمتكارى . مثالش شيخ نظامى فرمايد : بيت بدرگاه خسرو خرامش كنم * به پائين پرستيش رامش كنم كذا فى الفرهنگ . بجاى آوردن - كنايه از كردن و بفعل آوردن باشد [ 4 ] .

--> ( 1 ) - « س » : روزى از آنجا فراغى رسيد . ( 1 ) در برهان بچراغ رسيدن است . ( 2 ) يعنى : نظامى . ( 3 ) و سخن ناشنو . ( برهان ) . ( 4 ) و شناختن و دانستن ( برهان ) .