محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
981
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
فلجم - [ به لام و جيم . به وزن شلغم ] بمعنى قفل و غلق در باشد كذا فى التحفه [ 1 ] . فلخم و فلخمه - [ هر دو بفتح فا و خاى معجمه ] افزار حلاجان باشد كه بر زه كمان زنند . مثالش حكاك گويد : شعر « 1 » گر تو خواهى كه بفلخند ترا پنبه همى * من بيايم كه يكى فلخم دارم كارى و در تحفه همين فلخم آمده به اين معنى و بمعنى گور خانهء گبران نيز آمده [ 2 ] . فرجام - يعنى آخر كار و انجام نيز گويند . مثالش شيخ سعدى گويد : شعر « 1 » هيچ دانى كه چيست دخل حرام * يا كدامست خرج نافرجام بگدائى فراهم آوردن * پس به شوخى و معصيت خوردن مع النون فرارون - [ به دو راى مهمله . به وزن فلاطون ] در نسخهء وفائى بمعنى چيزى باشد كه باز پس رود [ 3 ] . فرزان - [ به وزن لرزان ] حكمت باشد و فرزانه يعنى حكيم و دانشمند [ 4 ] . مثالش استاد بهرامى گويد : بيت مخالفان تو بىفرهند و بىفرهنگ * موافقان تو با فرهند و بافرزان فاژيدن - [ به زاى فارسى . به وزن نازيدن ] يعنى خميازه كشيدن . مثالش ابو المثل گويد : بيت شراب شب و نشأهء آن نيرزد * بفاژيدن بامداد « 2 » خمارش فراختن و فراشتن - هر دو بمعنى بلند ساختن باشد [ 5 ] . فريوريدن - [ بفتح فاء و واو و دال مهمله و كسر دو راى مهمله ] راست شدن باشد در دين و بر جادهء مستقيم بودن . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ فربوريدن - بباى موحده به وزن افژوليدن - به اين معنى آمده [ 6 ] اما محل تأملست .
--> ( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - « س » : بامدادى . ( 1 ) رجوع به فلج شود . ( 2 ) در برهان معنى فلاخن و قفل صندوق نيز دارد و در معنى گورخانه محشى برهان احتمال تصحيف كلمهء دخمه را به صورت فلخمه مىدهد . ( 3 ) برهان گويد كسير او چيزى را گويند كه نه بطريق صلاح بازپس رود يعنى روزبه نباشد و روز بروز پس رود . ( 4 ) بكسر اول در برهان بمعنى فرزين شطرنج است . فرز . ( 5 ) افراشتن . افراختن . ( 6 ) برهان اين صورت را ندارد و صورت اول را نيز محشى برهان از كلمهء فريور دانسته است كه برساختهء فرقهء آذر كيوان است .