محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

982

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

فرفهن - [ بفتح هر دو فاء و سكون راى مهمله و هاء ] همان پر پهن - - كه پيشتر گذشت - - ، يعنى خرفه كه به عربى فرفخ و بقلة الحمقاء « 1 » خوانند . فرسطون - [ بفتح فاء و راء و سكون سين مهمله و ضم طاى مهمله ] قپان باشد كه به آن بار سنجند [ 1 ] . استاد فرخى گويد : [ بيت ] گر تو بخواهى به زخم تير بسنبد * چون قلم آهنين عمود فرسطون فركن - [ به راى مهمله . به وزن كردن ] جوى نو باشد كه بكنند و آب روان كنند [ 2 ] . مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 2 » كسى كه روشنى چشم او نه از رخ تست * هميشه باد دو چشمش بسان دو فركن و در نسخهء وفائى فرغن - بغين معجمه - آمده به اين معنى و در مؤيد فراكن - به وزن فلاخن - آمده . « 3 » مؤيد قول وفائى لامعى جرجانى گويد : [ بيت ] كسى كز دور بيند گاه بخشش دست راد تو * به چشم آيدش هر دريا از آن پس فرغر و فرغن فريرون - همان فرارون كه گذشت . فغستان - [ بضم فاء و فتح غين معجمه ] بتخانه را گويند و بمعنى حرم سلاطين كه آن را مشكوى « 4 » نيز گويند . هم آمده مثالش بمعنى اخير فردوسى گويد : بيت فرستش بسوى شبستان خويش * سوى خواهران و فغستان خويش و حكيم فردوسى بمعنى منكوحهء پادشاه و محبوبه نيز آورده و گفته : بيت فغستان چو آمد بمشكوى شاه * يكى تاج بر سر ز مشك سياه و از بيت سابق نيز اين معنى مستنبط مىشود [ 3 ] . فژوليدن - [ بضم فاء و زاى فارسى و كسر

--> ( 1 ) - « س » : الحمقار . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - جملهء بعد و شعر بعد آن از « ب » است . ( 4 ) - « س » « الف » : مشكبوى . ( متن از « ب » است ) . ( 1 ) برهان گويد لغت رومى است و فرستون نيز آمده است ( مصحف قرسطون يونانى . قلسطون ، قارسطون صورتهاى ديگر كلمه است . از حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) . ( 2 ) در برهان بمعنى زمينى است كه سيل كنده باشد و جابجا آب ايستاده باشد و چيزى را نيز گويند كه بسبب طول مدت از هم فروريخته و پوسيده باشد . فركند نيز به اين معنى است . ( 3 ) برهان بمعنى صورت سلاطين و امرا نيز آورده است اما نقادان آن را از اشتباهات اين كتاب و صاحب آن دانسته‌اند .