محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1491
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
آمده [ و ] بمعنى خانهاى باشد كه بعلف پوشيده باشند و بهندى چپر گويند [ 1 ] . و شك - [ به وزن خشك ] اشق باشد و شبج نيز گويند [ 2 ] . وتك - [ بفتح واو و سكون تاى قرشت ] نام مرغى باشد كه او را سلوى گويند به عربى [ 3 ] . وزك - [ به زاى تازى ] به وزن و معنى وزغ باشد كه به عربى ضفدع گويند [ 4 ] . ورك - [ به راى مهمله . به وزن فلك ] خارى است كه آتش آن بغايت تند باشد . مثال هر دو لغت را [ 5 ] سراج الدين راجى گويد : شعر « 1 » خصمت در آب ديده شده گرچه چون وزك * سوزد هميشه ز آتش رشك تو چون ورك و لغت اول [ 6 ] را در فرهنگ بمعنى درختى كه آن را پده نيز گويند و به عربى غرب خوانند هم آورده . ورشك - [ بفتح واو و شين معجمه و سكون راى مهمله ] و « 2 » و شرك - هر دو كيسهء دارو باشد . كذا فى المؤيد . وشمك - [ به وزن پشمك « 3 » ] پا افزار چرمين باشد . و يك - يعنى اى نيكبخت و به عربى ويحك گويند . مثالش حكيم فردوسى گويد : شعر « 4 » سخن گفتن خوب و كردار نيك * نگردد كهن تا جهانست و يك و هم او [ 7 ] فرمايد : شعر « 4 » اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك * تو با شاخ بد برمياغار و يك اما شمس فخرى بمعنى واى « 5 » آورده و گفته : شعر « 4 » گر زى فلك شكايتى آورد كس ز شاه * پاسخ ز چرخ نشنود الا كه « 6 » و يك و يك و صاحب تحفه « 7 » نيز بمعنى واى و دعاى بد كه ضد
--> ( 1 ) - بجز « ن » : و به عربى . ( 2 ) - واو از « غ » و « ن » است . ( 3 ) - « س » : وشمك . ( 4 ) - « س » ندارد . ( 5 ) - كلمه از « ن » است . ( 6 ) - « س » : الاك . ( 7 ) - دو كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است . ( 1 ) وردوكه . ( 2 ) صمغ نباتيست مانند ترب كه بشيرازى آن را بدران گويند و معرب آن وشج است و به عربى اشق خوانند ( برهان ) . ( 3 ) ورتيج . ولچ . كرك . بلدرچين . ( 4 ) در برهان اين معنى نيست و وزغ را بمعنى درخت پده كه هرگز بار ندهد و به عربى غرب گويند آورده است . ( 5 ) يعنى : وزك و ورك را ( 6 ) يعنى : وزك را . ( 7 ) يعنى : فردوسى .