محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1361
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و بمعنى حلواى « 1 » برنج نيز به نظر رسيده [ 1 ] . مرخشه - [ بفتح ميم و راى مهمله و شين معجمه و سكون خاء ] نحس و شوم باشد [ 2 ] . مثالش استاد منجيك گويد : بيت آمد نوروز و نو دميد بنفشه * بر من فرخنده باد و بر تو مرخشه مسته - [ بضم ميم و سكون سين و فتح تاء « 2 » ] طعمهء طيور جوارح باشد [ 3 ] . حكيم انورى گويد : شعر « 3 » كيوان موافقان ترا گر جگر « 4 » خورد * نسرين چرخ را جگر جدى مسته باد مسكه « 5 » - كره باشد يعنى روغن گاو و گوسفند ناجوشيده [ 4 ] . مشخته - [ بفتح ميم و شين معجمه و تاء و سكون خاى معجمه ] حلوائيست صافى و تو بر تو كه آن را مشاش و انگبينه نيز گويند و در فرهنگ بجاى - تاء نون [ 5 ] - به نظر رسيده . مغنده - [ بغين معجمه و دال . به وزن جهنده ] چيزى باشد مانند دمل كه بر بدن پديد آيد و بغايت درد كند و شمس فخرى گويد دشبيل است كه در ميان گوشت باشد و گفته : شعر « 3 » حوادث دشمنانت را بكينه * برآرد ديدهها همچون مغنده و در مؤيد الفضلاء غندهء بزرگ باشد كه بر اعضاى مردم مانند نارنجى پيدا شود و در تحفه موافق معنى شمس فخرى آمده و در سامى فى الاسامى گرهى باشد كه در ميان گوشت باشد و آن را
--> ( 1 ) - « س » حلوائى : ( 2 ) - بجز « ك » : باء . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - « س » : جگرى . ( 5 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » و « غ » است . ( 1 ) خرماى قصب را نيز گويند . و مالكانه قضيب را نيز گويند ( مصحف لكانه يا نكانه است و يا قصب در معنى منقول از برهان به قضيب تبديل گرديده . ( از حاشيهء برهان ) . ( 2 ) در برهان معنى سخن و كلام نيز دارد اما مصحف نحس است . ( 3 ) معنى جور و ستم و غم و اندوه نيز در برهان دارد . و بفتح اول و كسر ثانى و ضم فوقانى و ظهور هاء منع از ستيزه كردن و لجاجت نمودن يعنى ستيزه مكن و لجوج مباش و در حقيقت نهى از ستيهيدن باشد . ( 4 ) برهان ندارد . ( 5 ) يعنى : مشخنه ( تو بر تو . ( برهان )