محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1335

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت گرمى نفس از دل مردار سنيگنت « 1 » نبرد * طفل را در آتشك مردار سنگى در خورست ميگ - [ به وزن نيك ] بمعنى ملخ باشد . مجرگ - [ بفتح ميم « 2 » و جيم و سكون را ] بيگار باشد كه به قهر يا بخوشى به كسى فرمايند . مثالش ابو شكور : بيت « 3 » چنين گفت هارون مرا روز مرگ * مفرماى هيچ آدمى را مجرگ مشنگ - [ بفتح ميم و شين معجمه ] دزد باشد . و نوعى از غله را نيز گويند كذا فى التحفه و در نسخهء حليمى حرامى و راهزن باشد و در فرهنگ - بضم ميم - نام غله‌ايست مشنگك نيز گويند . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد : شعر « 4 » از مى غفلت چو شود شاه دنگ * مال رعيت ببرد هر مشنگ مثال معنى دوم شاعر گويد : بيت اى فلك تيز رو « 5 » سبز خنگ * سوختهء داغ تو آمد مشنگ كذا فى الفرهنگ و اما اندك تأملى درين مثال مىرود . مدنگ - [ بفتح ميم و دال مهمله ] دندانهء كليد باشد . مثال هر دو لغت [ 1 ] را شمس فخرى گويد : شعر « 4 » ز دزد و راهزن اطراف ملك كرد چنان * كه محو شد ز كتب نيز نام شنگ و مشنگ نه گله را ببيابان بود نياز شبان * ز خانه را بمواضع بود نياز مدنگ و در مؤيد مدنگ بمعنى پرهء قفل و چوب پس در نيز آمده و ازين بيت مولوى معنوى كه : شعر كون خرى دنب خرى گير و رو * رو كه كليدى نبود در مدنگ « 6 » معنى كليد چوبين * مستنبط مىشود و به بيت مرقوم شمس فخرى « 6 » معنى چوب پس در * انسب است اما او بمعنى دندانهء كليد آورده [ 2 ] و آن

--> ( 1 ) - « س » : مردار سنگيست . ( 2 ) - كلمه از « غ » و « ك » است . ( 3 ) - كلمه از « ك » است . ( 4 ) - « س » ندارد . ( 5 ) - « س » : تير زد . ( 6 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 1 ) يعنى : مدنگ و مشنگ . ( 2 ) دندانهء كليدان ( برهان ) تزه . و در برهانست كه با ذال نقطه‌دار نيز درست است يعنى : مذنگ .