محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1304
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و ديگر بمعنى مقدار آنچه در يك دست گنجد از هرچه باشد نيز آمده . مثال اين معنى انورى گويد : شعر « 1 » خاك از آن به كه گر كسى به مثل * مشتكى جو بنزد او بنهد و ديگر از روى استحقار بر گروه اندك نيز اطلاق كنند . چنان كه حكيم سنائى گويد : شعر « 1 » هان و هان تاترا چو خود نكنند * مشت ابليس ريزهء طرار مملخت - [ بفتح ميم اول و لام و سكون ميم دوم و خاء ] پاافزار باشد و آن را هملخت نيز گويند - - و مىآيد - - . مكست - از اتباع شكست باشد ، گويند شكسته مكسته . مثالش استاد رودكى گويد : بيت « 2 » وى از آن چون چراغ پيشانى * وى از آن زلفك شكست و مكست مع الجيم مج - [ بفتح ميم ] نام راوى شعر رودكى كه شعر او را در مجالس هر ممدوح خواندى [ 1 ] . مثالش شمس فخرى گويد : شعر تا مدحت او خواندى و گفتى ز شرف كو * استاد سخن رودكى و راوى اومج و استاد رودكى خود نيز فرمايد : بيت اى مج كنون تو شعر من از بر كن و بخوان * از من دل و سكالش و ز تو تن و زبان مشنج - [ بضم و كسر ميم و فتح شين معجمه و سكون نون ] مگس سبز باشد كه چون بر گوشت نشيند گوشت را تباه كند و كرم اندازد . كذا فى المؤيد و در فرهنگ - بكسر ميم و شين - به اين معنى آمده و - بضم ميم و فتح شين - نام غلهايست كه مشنگ نيز گويند : منج - [ بفتح ميم و سكون نون ] داروئيست كه آن را ريوند گويند « 3 » .
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « ك » است . ( 3 ) - اين لغت و شرح آن در « س » نيست . ( 1 ) در برهان بمعنى راوى و روايت كننده نيز هست ( ماج ) .