محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1305
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
ملنج - [ به وزن مرنج ] نهى است از لنجيدن يعنى بيرون مكش [ 1 ] مثالش شمس فخرى گويد : بيت چورايش بود بعد از اين گو دگر * فلك مهرومه را ز مشرق ملنج منج - [ بضم ميم و سكون نون ] مگس عسل باشد [ 2 ] شاعر گويد : شعر هرچند حقيرم سخنم عالى و شيرينست * آرى عسل شيرين نايد مگر از منج و همان مشنج مرقوم ، كذا فى الشرفنامه و در فرهنگ بمعنى مطلق زنبور باشد . و بمعنى لاشه و زبون نيز آورده . مؤيد اين معنى سوزنى گويد : رباعى « 1 » اى تو تبتى مشك و حسودت زر غنج * بابور تو رخش پور دستان خرمنج بادارخ حاصدت ترنجيده « 2 » و زرد * سر بر طبقى نهاده پيشت چو ترنج « 3 » بخاطر راقم مىرسد كه صاحب فرهنگ خرمنج را در - خاى مع الجيم - بمعنى خرمگس آورده درين رباعى نيز به اين معنى اولى باشد كه باضافه بخوانيم چه منج بمعنى لاشه و زبون در هيچ نسخه نيامده * و ديگر نام يكى از قراى بوانات باشد . مغلاج - [ بكسر ميم و سكون غين معجمه ] مغاكى كه در آن جوزبازان جوزاندازند . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت هر مرادى كه دارى اندر دل * به تو آيد چو جوز در مغلاج و در فرهنگ مسطورست كه مغلاغ نيز به اين معنى است « 3 » و اين دو لغت مركبست از مغ كه بمعنى مغاك و گو باشد و لاج و لاغ كه « 4 » بمعنى « 4 » بازى باشد * . مرنج - [ بفتح ميم و راى مهمله و سكون نون ] نام قلعهايست در هندوستان . مثالش مسعود سعد گويد : شعر « 4 » اى حصن مرنج واى آنكس * كو چون « 4 » من بر سر تو باشد
--> ( 1 ) - كلمه از « ك » است . ( 2 ) - « س » : ترنجيله . ( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) - « س » ندارد . ( 1 ) و مياويز ( برهان ) . اما در برهان ملنجيدن آمده است منتهى بمعنى بركشيدن و آويختن و آن از اشتباهات كتاب مذكورست . ( 2 ) - منگ . ( برهان ) .