محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1260
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
مثالش حكيم طيان فرمايد : نظم « 1 » با دفتر اشعار بر خواجه شدم دى * من شعر همى خواندم و او ريش [ 1 ] همى لاند لند - [ بفتح لام ] آلت تناسل باشد [ 2 ] مثالش شمس فخرى گويد : شعر از پى قطع نسل او ايام « 2 » دشمنت را نه خصيه هشت و نه لند « 3 » و در فرهنگ مسطورست كه لند پسر را نيز گويند و گفته كه لندهور نام پادشاه ذو شوكت و عقيدهء برهمنان آنست « 4 » كه نير اعظم بوالدهء او كه كنتى نام داشت نظر عنايت كرده او حامله شد بنابراين لندهور « 5 » نام كردند يعنى پسر آفتاب چو هور آفتاب است * و در تحفهء او بهى مسطورست كه به زبان هندى قضيب را لند گويند . كذا فى الفرهنگ و مؤيد اين معنى حكيم سوزنى گويد خطاب بابو العباس : بيت توئى كه لندى و سيكى بهندويى و بتركى * توئى كه كيرى و ايرى بپارسى و بتازى و بفرس لندپسر باشد . لند - [ بضم لام ] بمعنى با خود سخن كردن باشد در زير لب از روى خشم و غضب . مثالش مولوى مثنوى : بيت برد فرمانش ولى لندش فزود * كاين كه ما كرديم كار هرزه بود و نيز بمعنى امر باشد به لنديدن كه خود به خود سخن گفتن است و ملند « 6 » نهى است ازين معنى : بيت بر صغيفى گياه آن باد تند * رحم كرد اى دل تو از قوت ملند لوند - مردم كاهل وزن دوست و تنبل را گويند . اما در تحفه بمعنى روسبى آمده و در مؤيد بمعنى پيشكار و خبر نيك نيز آمده و بمعنى مهمان طفيلى خراباتيان نيز به نظر رسيده [ 3 ] . مثال اين معنى امير خسرو گويد : بيت « 7 » مى از جام كسان در جام كردن * لوندى را حريفى نام كردن
--> ( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - « س » : ولند . ( 4 ) - « س » : برهمنانست . ( 5 ) - « س » : لندهو . ( 6 ) - « س » : بلند . ( 7 ) - « س » : ندارد . ( 1 ) ظاهرا : شعر ( بفتح اول ) بمعنى موى ريش . رجوع به لغت شاند ( در ص 842 ) شود . ( 2 ) لنگ . ( 3 ) برهان گويد در عرف لوند سرهنگ بىباكى را گويند كه او را نه ترس خدا و نه شرم خلق باشد و مال مردم را در حق خود مباح پندارد .