محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
950
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و در فرهنگ بمعنى سوى و بمعنى « بر » و « در » و « 1 » « همه » نيز آمده [ 1 ] . مع الباء فرسب - [ بفتح فا و راى مهمله و سكون سين مهمله ] درختى باشد كه بام خانه را به آن پوشند [ 2 ] . مثالش شهنامه : بيت « 2 » سروهاش چون آبنوسى فرسب * چو خشم آورد بگذراند ز اسب و در نسخهء ميرزا بمعنى جامه كه از براى زينت بر سر خانها كشند نيز آمده . فرب - [ بفتح فاء و راى مهمله ] نام روديست كذا فى التحفه . مثالش ناصرخسرو گويد : بيت ايمنى و بيم دنيا همبر يكديگرند * رود آمويست بيم و ايمنى رود فرب فريب - عشوه باشد [ 3 ] مثالش حكيم سنائى گويد : شعر « 2 » در فريبآباد گيتى چند خواهى داشت حرص * چشمتان چون چشم نرگس ، دست چون دست چنار فاراب - نام موضعى از تركستان كه مولد معلم ثانى ابو نصر است « 3 » . و ديگر زمينى را گويند كه به آب قنات و نهر مزروع شود بر خلاف ديم [ 4 ] . مع التاء فرت - [ بفتح فاء و سكون راء ] تار جامه باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 2 » كسوت عمر ابو اسحق را * هست از نسج ابد هم پود و فرت و در نسخهء ميرزا بمعنى تار ضد پود آمده . و - بضم - گياهى باشد كه درد شكم را سود دارد . فرامشت - يعنى فراموش [ 5 ] چنان كه « 4 » شيخ نظامى گويد : نظم « 5 » زبانش كرد پاسخ را فرامشت * نهاد از عاجزى بر ديده انگشت فرمرست - [ بفتح فاء و ميم و ضم راى دوم
--> ( 1 ) - در « س » واو مكرر شده است . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ب » : معلم ثانيست . ( 4 ) - اصل : چنانچه . ( 5 ) - كلمه از « ن » است . ( 1 ) در برهان معنى اخذ كردن و ستانيدن نيز دارد . ( 2 ) شاه تير . حمال . نيز به اين معنى است . ( 3 ) در برهان بمعنى غافل شدن و غافل كردن بخدعه و بمعنى طلسم نيز آمده است . ( 4 ) فارياب . پارياب . باراب . پارياو . فارياو نيز به اين معنى است . ( 5 ) و نيز آنچه كسى در مشت گيرد ( برهان ) .