محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1053

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و هم او گويد [ 1 ] : بيت « 1 » تا ذل كلندر بود و محنت دو شاخ * تا غل و سلاسل بود و ضربت شمشير و گاه بر چوب پس در نيز اطلاق كنند [ 2 ] و مردم ناتراشيده و درشت را نيز گويند [ 3 ] . كهر - [ بفتح كاف و هاء ] اسب و استر و خر كه آل باشند و بتازى كميت خوانند . مثالش سراج - الدين راجى گويد : بيت « 1 » بسكه در خون ديده زد قطره * ابلق چشم من كهر شده است كنداگر - [ كاف دوم فارسى ] به وزن و معنى كنداور مرقوم . كژار - [ به زاى فارسى به وزن بخار ] يعنى چينه‌دان مرغان . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 » چه طايريست همايون هماى همت تو * كه هفت چرخ ورا دانه‌اى بود بكژار و - راى دوم - نيز فارسى باشد در فرهنگ [ 4 ] . كشمور - [ بشين معجمه . به وزن فغفور ] نام مقامى است كه در حوالى آن دشتى واقعست كه آن را مور گويند . كذا فى المؤيد . كلاور - [ بلام . به وزن تكاور ] غوك باشد و كلار - به وزن بهار - نيز گويند . كنگار [ بنون . به وزن زنگار ] بمعنى مار پوست افكنده باشد . و - بضم كاف - نيز به نظر رسيده مولانا شهاب الدين عبد الرحمن گويد : بيت از گفتن نيك و از نكوئى * گنگست و برهنه همچو كنگار و در فرهنگ - بهر دو كاف فارسى [ 5 ] به وزن دنبال - آورده . كوتر - [ بضم كاف و فتح تاى قرشت ] كبوتر باشد . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت وانگاه چو عنكبوت و كوتر * دربان « 1 » و رقيبشان بهر در كوشيار - [ به وزن هوشيار ] نام حكيمى

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 1 ) يعنى : پوربهاى جامى . ( 2 ) فدوند نيز به اين معنى است . ( 3 ) برهان گويد . معرب آن قلندر است . ( 4 ) يعنى : كژاژ . برهان گويد كژاژ در جهانگيرى آمده است . و گويد بفتح اول بمعنى پاره باشد كه از دريدن است و امر به اين معنى هم هست يعنى پاره كن . ( 5 ) يعنى : گنگار .