محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1036
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كند - [ بفتح كاف ] معروف [ 1 ] . و ديگر نام ديهى است در ماوراء النهر بر طريق كاشغر كه بادام بغايت خوب در آن شود . مثال اين معنى حكيم سوزنى گويد : بيت كى چو دو جزع تو است گر بقلم بركشند * زير دو مشكين كمان نقش دو بادام كند و در يكى از كتب معتبره به نظر رسيده كه از ديههاى خجند است و آن را كندبادام خوانند و در فرهنگ بمعنى شكر نيز آمده كه قند معرب آنست و بمعنى گريز نيز آورده [ 2 ] . كمند - طنابيست كه مبارزان قديم مىداشتند از ابريشم و چرم خام مىتابيدند [ 3 ] . مثالش شيخ سعدى گويد : نظم « 1 » بصيد هزبران پرخاش ساز * كمند اژدهائى دهن كرده باز كژاگند - همان قژاگند مرقوم . مثالش خواجه سلمان فرمايد : بيت « 2 » در جهان منسوخ شد رسم كژاگند و كژين « 3 » * بعد ازين كسرا خيال كژ « 4 » نگردد در گمان و آن را كجاگند و كژاغند نيز گويند . كشتمند - بمعنى مزروع آمد « 4 » مطلقا . مثالش فردوسى گويد : بيت بشهرى كجا برگذشتى سپاه * نيازاردى كشتمندى به راه و مسعود سعد نيز گويد : بيت همى تا برآيد بهر كشتمندى * همى تا برآيد بهر مرغزارى كرمند - [ به راى مهمله . به وزن فرزند ] شتاب كار باشد . مثالش خسروى گويد : بيت « 2 » مكن اميد دور و آز دراز * گردش دهر بين چه كرمندست
--> ( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ب » : گزين . ( 4 ) - بجز « ب » : گز . ( 1 ) يعنى ده ( مستعمل در تركى . از ريشهء كن فارسى ( كندن ) بمعنى مكان و محل و شهر و به صورت پسوند در امكنه ديده مىشود ) ( از حاشيهء برهان ) . ( 2 ) در برهان معنى ريش و جراحت نيز دارد و اينكه كند را از ديههاى خجند دانستهاند نياورده و حال آنكه محشى برهان باستناد معجم البلدان صحت آن را نقل كرده است . ( 3 ) برهان ندارد .