محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
574
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
دسته - [ به وزن شسته ] سنگ باشد . دله - [ بفتح دال و لام ] قاقم باشد و [ بتشديد لام ] نيز آيد « 1 » مثالش حكيم اسدى فرمايد : بيت زهر سويى اندازه در وى به جوش * بتان پرندين بر دله پوش و گربه صحرائى را نيز گويند و اين از نسخهء ميرزا منقولست . استاد فرخى گويد : شعر « 2 » هميشه تا به صورت يوز ديگر باشد از آهو * هميشه تا به قوت شير برتر باشد از دله و نيز نام زنى محتالهء مشهوره . مثالش هم او فرمايد « 21 » : بيت « 3 » ز بهر آنكه از بند تو چون هر دم « 4 » رها گردد * كنون دايم همى خواند كتاب حيلهء دله و [ بتحفيف لام ] نيز به نظر رسيده . « 22 » دسكره - [ به وزن مسخره ] نام شهرى از عراق عجم . مثالش لبيبى گويد : بيت كاروانى همى از روم « 5 » سوى دسكره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد كذا فى الفرهنگ و بمعنى شهر مطلق نيز آورده و به اين بيت نزارى متمسك شده : بيت بكهپايه دارم يكى دسكره * كه بر دستكاريش باد آفرين اما درين مثال اندك تأملى مىرود . دينه - يعنى دى روزى « 6 » « 23 » چنان كه شاعر گويد : بيت بچهء بط اگر چه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود و مهذب خراسانى نيز گويد : بيت روز دينه كه پنجشنبه بود * بامدادى نه مست و نه هشيار
--> ( 1 ) « س » : آورده ؛ « ب » : آمده . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) كلمه در « س » نيست . ( 4 ) « ب » : مردم . ( 5 ) در تاريخ ابو الفضل بيهقى : كاروانى همى از رى بسوى . ( 6 ) « س » : دين روزى . ( 21 ) يعنى : فرخى . ( 22 ) در برهان بمعنى جامهء پشمينه و خرقه و مرقع درويشان كه در آن پشمها آويخته باشد و ( با ثانى مشدد ) بمعنى مكر و حيله و عيار و ناراست و منافق و گردباد و بكسر اول بمعنى دل نيز آمده است . ( 23 ) اين لغت در برهان نيست .