محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
564
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
را ديوسوار گويند . دانگو - آشى باشد مركب از نخود و باقلا و عدس و امثال اينها و آن را هفت دانه نيز گويند « 21 » . دم گاو - [ بكسر ميم ] دو معنى دارد : اول تازيانهء بزرگ باشد . مثالش مولوى مثنوى فرمايد « 1 » : بيت « 2 » گر خرى ديوانه شد يك دم گاو * بر سرش چندان بزن كايد بخواو دوم در فرهنگ بمعنى نفير كه نوازند و گاودم نيز گويند آورده « 22 » . مع الهاء داه - بمعنى ده باشد بشمار . چنان كه « 3 » استاد رودكى گويد : بيت اخترانند آسمانشان جايگاه * هفت تابنده دوان در دو و داه و استاد لامعى جرجانى گويد « 4 » : هميشه تا بعدد ده دوبار پنج بود * چنان كه سى بشمردن سه بار باشد داه و ديگر بمعنى پرستار باشد . مثالش حكيم انورى فرمايد : بيت بعلم تست كه چندين هزار نفس نفيس * چه زن چه مرد چه پير و جوان چه شاه و چه داه « 5 » « 6 » و بر شخص زبون و دون همت و بىمروت و ترسندهء نيز اطلاق كنند « 23 » . دستواره - يعنى دست مانند و مقدار دستى . مثالش جام جم شيخ اوحدى « 1 » : بيت « 2 » چه خورى نان دستوارهء او * نظرى كن بدست پارهء او دانژه - [ به سكون نون و فتح زاى فارسى ] عدس باشد . و دانچه نيز گويند كه بجاى [ زاء جيم فارسى ] باشد . دنيده - [ به وزن نديده ] يعنى بنشاط خراميده ، مثالش شاه « 7 » ناصر خسرو گويد :
--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 5 ) « س » : جوان . ( 6 ) عبارت بعد تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است . ( 7 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) در برهان بمعنى نوعى غله نيز هست . ( 22 ) بمعنى دنب گاو ( يا ثور ) حيوان معروف نيز هست . ( 23 ) معنى اخير در برهان نيست .