محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
563
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
دادو - يعنى پير « 21 » غلام كه از خردى باز خدمت كرده باشد « 1 » . مثالش مولوى معنوى : بيت « 2 » بيرون برازين طفلى ما را برهان اى جان * از منت هر دادو و ز غصهء هر دادا دغدو - [ بضم دال اول و دوم ] نام مادر زرتشت و گويند از نسل فريدون بود . زراتشت بهرام گويد : [ بيت ] روايت كند موبد روزگار * كه بگرفت دغدو بزرتشت بار دوادو - [ بفتح دالين ] يعنى دويدن بهر طرف از پى هم « 22 » . مثالش امير خسرو گويد : شعر خودش در دهلى و جان در دوادو * تنش در شهر و جان در دارمندو داركدو - يعنى چوب بلند كه كدوهاى طلا از آن آويزند و تيراندازان اسب تازند و تير هر كه آن كدو را بزند صاحبى كند و بتركى قباق « 3 » گويند كذا فى الفرهنگ . دندان كاو - خلال باشد . دژبرو - [ بفتح دال و سكون زاى فارسى و ضم با و راء « 23 » ] يعنى خشمگين و گره بر ابرو زده . مثالش ابو شكور فرمايد : بيت يكى دژ بروئيست پرخاشخر * كزو هست شير ژيان را حذر ديو - معروف « 24 » و نيز جامهء پشمين سخت درشت كه هنگام جنگ پوشند و پوشندهء آن را ديوسار گويند و اين « 4 » از شرفنامه منقولست و در تحفة السعادة مسطورست كه پوشندهء آن جامه
--> ( 1 ) « ب » : پيره . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) « ب » : قپان ( در برهان : قباق آقاجى ) . ( 4 ) « س » « الف » : و اين بيت . ( 21 ) در برهان معنى مطلق غلام نيز دارد . ( 22 ) در برهان است كه شخصى را نيز گويند كه خدمات جزئى به او رجوع شود و هر ساعت او را بكارى فرستند ( پادو در اصطلاح امروز ) . ( 23 ) تلفظ صحيح كلمه بضم اول است . ( 24 ) برهان آرد : نوعى از شياطين است و گمراه و كج طبع و كنايه از مردم پهلوان و دلير و شجاع و كنايه از قهر و غضب هم هست . ( در حاشيهء برهان مصحح دكتر معين است كه در معنى اسپ صفت بجاى موصوف به كار رفته است . و مشبه به اسب ( - اسب چابك و قوى ) و در معنى اخير نظر بتصور مهيب و هولناك بودن ديو ، و نظاير بسيار دارد چون ديوباد ، ديواسپست ، ديو كلوخ ، ديو كمان و جز آن ) .