محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

627

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت « 1 » وقتىكه گم شود ز سر سركشان خرد * روزى كه بگسلد ز تن پردلان روان و ان آب منجمد كه سنانست نام آن * از تف حمله در رگ جانها شود روان و در تحفة السعاده بمعنى جان بضم راء آمده . و در فرهنگ بمعنى نفس ناطقه آورده و متمسك بقول شيخ الرئيس شده كه در معراجيه روان را بمعنى نفس ناطقه و جان را بمعنى روح حيوانى آورده « 21 » . رامتين « 2 » - [ به وزن باريدن ] نام قصبه‌ايست از ولايت بخارا كه مولد خواجه على راميتنى باشد كه به عزيزان مشهور است و اين رباعى ازوست : رباعى « 1 » خواهى كه به حق رسى بيارام اى تن * وندر طلب دوست بىآرام « 3 » اى تن خواهى مدد از روح عزيزان يا بى * پاى « 4 » از سر خود ساز بيا راميتن ريستن - [ به وزن زيستن ] يعنى ريدن « 22 » مثالش جام جم : بيت ريستن گيردت ز خوردن زشت * بدرت بايد آمدن ز بهشت رشن - [ به وزن جشن ] نام روز هيجدهم از ماه فارسيان باشد « 23 » . مثالش مسعود سعد گويد : بيت روز رشن است اى نگار دلرباى * شاد بنشين و بجام مى گراى و استاد رافعى نيز فرمايد : شعر « 5 » هميشه تا بود از پيش رشن مهر و سروش * چنان كه از پس بهرام رام باشد و باد و در بعضى از نسخ بحذف نون « 24 » آمده چنان كه گذشت 6 .

--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « س » : راستين . ( 3 ) « الف » : بيارام . ( 4 ) « س » : پا . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 21 ) در برهان بمعنى راه رفتن و فى الحال و زود نيز آمده است . ( 22 ) در برهان معنى فرو رفتن بچاه و حوض و امثال آن و معنى موييدن و نوحه كردن نيز دارد و گويد مخفف گريستن هم هست . ( 23 ) در برهان بمعنى نام فرشته‌اى و پشته و كوه كوچك و گزيدن و گزندگى نيز هست . ( 24 ) يعنى : رش .