محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

508

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

مع الخاء درواخ - [ بفتح دال و سكون راء مهمله ] آن را گويند كه از بيمارى برخاسته و در نقاهت « 1 » باشد . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت « 2 » كرده خصمان برو جهان فراخ * تنگتر از درونگه درواخ و شمس فخرى نيز فرمايد : بيت « 2 » جمال دنيى و دين شاه « 2 » شيخ ابو اسحاق * كه خصم او را نبود ز دردها درواخ اما ازين بيت معنى نقاهت ظاهر مىشود و بمعنى محكم و مضبوط نيز آمده چنان كه پير هرات قدس سره در مقالات خود از ذو النون نقل كرده كه فرمود : « چون كسى ياوى « 21 » كه بضاعت بدست او بود و درد تو با داروى او موافق باشد دامن او درواخ دار » . و بمعنى شجاع و دلير و شجاعت و دليرى نيز آمده و در شرفنامه بمعنى درشتى آمده و غلظت . مثالش منصور شيرازى فرمايد : بيت فلك جناب عطارد بنان مهر ضمير * زحل مراتب مه رايت اسد درواخ و ازين بيت معنى شجاعت و دليرى ظاهر مىشود و ازين بيت ابو الفرج رونى معنى شجاع و دلير مستنبط مىشود كه : بيت « 3 » با امن تو درواخ ننگردد * شير فلك اندر غزال ملك و در تحفه « 4 » بمعنى درستى آمده بر خلاف گمان ، گويند گمانم بفلان درواخست يعنى درستست و در نسخهء ميرزا به زاى فارسى آمده « 22 » اما به دو معنى اول . « 23 » . ديولاخ - يعنى مكان ديو ، چه لاخ بمعنى مكان آمده « 24 » . مثالش ضياء الدين فرمايد : بيت « 5 » ازين ديولاخ پر از غول بگريز * بغولان اگر دون نه‌اى « 6 » بيش مستيز دخ و دوخ - [ هر دو بضم اول ] گياهى باشد كه آن را حصير كنند مثالش شمس فخرى گويد : بيت از بهر حصير بار گاهت * از سدره و طوبى آمده دخ

--> ( 1 ) « س » : نقاهب . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است . ( 4 ) « ن » : و در فرهنگ . ( 5 ) كلمه در « س » نيست . ( 6 ) ب بجز « ب » : اگر دونهء . ( 21 ) يعنى : يا بى . ( 22 ) يعنى : دژواخ . ( 23 ) در برهان معنى عيب و عار نيز دارد . ( 24 ) در برهان معنى صحرا و خارستان دور از آبادانى و جايگاه خراب و چراگاه دور و سرد سير نيز دارد .