محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
509
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
و شاكر بخارى نيز فرمايد : بيت روى مرا هجر كرد زردتر از رنگرز * گردن من عشق كرد نرمتر از دوخ و دخ « 1 » و در نسخهء ميرزا بمعنى آن تير كه شبها كه به زور آتش آتشباران به بالا فرستند نيز آمده « 21 » و در فرهنگ دخ بمعنى دختر نيز آمده و به اين بيت مولانا شهاب الدين عبد اللّه متمسك شده كه : بيت « 2 » در چمن دلبرى سرو قدى ماه رخ * چون تو نديده است هيچ ديده پريچهره دخ و [ بفتح دال ] بمعنى نيكو باشد چنان كه « 3 » حكيم « 4 » سوزنى گويد : بيت « 2 » ز چرخ باد همه شغل دشمنان توزيف « 5 » * ز بخت باد همه كار دوستان تو دخ و ديگر بمعنى فوج آمده . مثال اين معنى حكيم نزارى گويد : بيت همچو امواج بحر لشكرشان * متعاقب همى رسد دخ دخ مع الدال دند - [ به وزن قند ] ابله و بىباك و نادان باشد مثالش شمس فخرى فرمايد : بيت « 2 » در اصابت بنزد فكرت خويش * عقل مخطى شناس و عاقل « 6 » دند و مولوى نيز گويد « 7 » : [ بيت ] هر كرا پرسيد كردش ريشخند * كاين نجويد جز يكى مجنون دند و در شرفنامه نام گياهى نيز باشد و در نسخهء حليمى بمعنى حب السلاطين و بمعنى آنچه دهان را بيفشرد و در هم كشد و زبر كند همچو مازو و پوست انار و امثال آنها نيز آمده و در فرهنگ بمعنى استخوان پهلو نيز آمده « 8 » و اين بيت حكيم مختارى مؤيد اين معنى است « 22 » : [ بيت ] بجاى سينه دهان و بجاى گردن چشم * بجاى دندش تارك ، بجاى كتف عذار * و بمعنى دندان نيز آورده و به اين بيت ابو الفرج متمسك شده « 23 » :
--> ( 1 ) « س » « الف » : دوخ روح ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 5 ) « س » « الف » : زلف . ( متن از « ب » است ) . ( 6 ) « س » « الف » : عالم . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 7 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 8 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) دخ در برهان بمعنى تير آسمانى يعنى شهاب آمده است . و دوخ معنى سر بىموى و روى ساده و بىموى نيز دارد . ( اما مصحف روخ است ) . ( 22 ) مخفف : دنده است درين معنى . ( 23 ) ظاهرا مخفف دندان است درين معنى .