محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
51
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پسران كيقباد : شعر پسر بد مر او را خردمند چار * كه بودند ازو در جهان يادگار نخستين چو كاوس با آفرين * كى آرش دگر بد سوم كى پشين چهارم كى ارمين كجا داشت نام * سپردند گيتى بآرام و كام اشپش - جانورى كه در بدن آدمى متكون شود و [ بحذف همزه « 21 » ] نيز آمده . آغوش - همان آگوش مرقوم كه گذشت و كنيزك را نيز گويند . مثال هر دو معنى شيخ سعدى گويد : شعر مگر پاسبانت فراموش شد * كه دستت در آغوش آغوش شد و در فرهنگ بمعنى بنده آمده و بيت مرقوم به اين معنى نيز مناسبست . هم او « 22 » مؤيد اين معنى گويد « 1 » : بيت اى خواجهء ارسلان و آغوش * فرمانبر خود مكن فراموش اسكالش - [ بكسر همزه و لام ] بمعنى انديشه و فكر باشد . مثالش مولوى معنوى « 2 » گويد : شعر او نمىخندد ز ذوق مالشت * او همى خندد بر آن اسكالشت انبارش - [ بفتح همزه و كسر راى مهمله ] آنچه جوف چيزى به آن پر كنند و به عربى حشو گويند . ارقش - [ به راى مهمله و قاف به وزن لرزش ] در نسخهء ميرزا و ديگر نسخ بمعنى كاروان باشد . اگنش - [ بفتح همزه و سكون كاف فارسى و كسر نون ] برآوردن ديوار باشد و جز آن « 23 » كذا فى ادات الفضلاء « 3 » اخروش - خروش باشد . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر شادى و خوشى امروز به از دوش كنم * بچمم ، دست زنم ، نعره و اخروش كنم مع الغين آريغ - « 4 » [ بمد الف و كسر راء مهمله ] كينه و نفرتى باشد كه از قول يا فعل كسى در دل نشيند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر آه از جفاى زمانه چند رسد * بدل خسته محنت و آريغ « 4 » و خسروانى نيز گويد : شعر آه از غم آن نگار بد مهر * كا ريغ زمن بدل گرفته آمرغ - [ بمد الف و فتح ميم ] اندكى از چيزى باشد . مثالش حكيم كسائى گويد : شعر از عمر نماندست بر من مگر آمرغ * وز كيسه نماندست بر من مگر آخال « 24 » و در تحفه و معيار جمالى به اين معنى آمده و قول كسائى مؤيد ايشانست و شمس فخرى نيز فرمايد : شعر سيل ستم حادثه بنياد مرا كند * وز مايهء اميد نمانده است جز آمرغ و حكيم سنائى بضم ميم آورده و گفته : شعر بيكى دلو سير گردد مرغ * صد درم مر مرا شود آمرغ
--> ( 1 ) در نسخهء « س » اينجا عبارت « همان آگوش . . . » تكرار شده است . ( 2 ) اين كلمه در « ب » نيست . ( 3 ) « ب » « س » : آداب الفضلاء ؛ « ن » : فى الادات . ( 4 ) در « الف 2 » : آزيغ . و در برهان قاطع نيز اين صورت هست . ( 21 ) يعنى : شپش . ( 22 ) يعنى : سعدى . ( 23 ) لغت اشكنش نيز به اين معنى است . ( 24 ) آخال ، چيزهاى افكندنى و بيكار و سقط مانند پوست ميوه و تراشهء چوب و خس و خاشاك كه به عربى حشو گويند . و آقال نيز به اين معنى است .