محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

52

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و از اين بيت معنى ذخيره و مايه نيز معلوم مىشود اما ميرزا ابراهيم بمعنى قدر و قيمت آورده و خلاف همه را اختيار كرده . اياغ - « 1 » [ بفتح همزه ] پياله باشد . مثالش حافظ شيراز گويد : شعر بچمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله * بنديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد . و بمد « 21 » نيز به نظر رسيده . ازغ - [ بفتح همزه و سكون زاى معجمه ] آنچه ببرند از شاخهاى درخت انگور و به عربى آن را جلمه خوانند بضم جيم « 2 » و سكون لام و فتح ميم . و بزاى فارسى « 22 » نيز به نظر رسيده « 3 » . ارغ - [ بضم همزه و سكون راء مهمله ] گردكانى كه بدبو و بد طعم شده باشد و « 4 » آن را بتازى خنز گويند . بفتح خاء معجمه و كسر نون و آخرش زاى معجمه . كذا فى المؤيد . اما آنچه به صحت رسيده آنست كه جميع لبوب متغيره و مطعومات متعفنه « 5 » را ازغ مىگويند و به عربى ز نخ « 6 » « 23 » بفتح زاء « 7 » و كسر نون و آخر خاى معجمه . آميغ - [ به وزن تاريخ ] آميخته باشد . مثالش حكيم رودكى گويد : شعر آه از جور اين زمانهء شوم * همه شادى او عنا آميغ اما در تحفه بمعنى آميزش آورده و اين بيت حكيم عنصرى مؤيد قول اوست : شعر چو آميغ برنا شد آراسته * دو خفته سه باشند « 8 » برخاسته و ميرزا ابراهيم « 9 » بهر دو معنى آورده و اين بد نيست كه شامل هر دو بيت باشد و بخصوص « 10 » بمعنى آميزش با زنان كه مباشرت گويند باشد . مؤيد اين حكيم اسدى گويد : شعر بسى گرد آميغ خوبان مگرد * كه تن را كند سست و رخساره زرد « 11 » و از بيت مرقوم عنصرى نيز اين معنى باندك تكلفى مىتوان فهميد . ابخوغ - شكنج پوست روى و بدن و آن را انجوخ « 12 » نيز گويند . انجغ نيز آمده [ بحذف واو ] . افروغ - پرتو و تابش خواه از آفتاب و خواه از ماه و آتش و غيرهم . مثال هر دو لغت « 24 » ابو شكور فرمايد : شعر چو بر رويت از پيرى افتاد انجوغ * نه‌بينى دگر در دل خويش افروغ . آشوغ - [ بشين معجمه به وزن آروغ ] مجهول غير معروف باشد « 13 » . مثالش حكيم طرطرى گويد : شعر چكنم از جفاى دهر كه من * هستم آشوغ در ديار شما . آرغ - [ بضم راء ] و آروغ - هر دو ، بادى باشد كه از گلو بر آيد و آن را آجل « 14 » « 25 » نيز گويند مثالش حكيم انورى فرمايد در هجو :

--> ( 1 ) اين لغت فقط در « س » هست و « الف 2 » نيز در حاشيه آورده بمعنى كاسه و پياله . ( 2 ) « س » : ميم . ( 3 ) « ن » : آمده . در « غ » عبارت چنين است : ازغ و آزوغ - هر دو به زاء تازى . آنچه از درخت خرما برند و بعضى هر دو را به زاء فارسى آورده‌اند ، و « الف 2 » ازغ و آزوغ را به همين معنى به صورت لغت مستقلى آورده است . ( 4 ) در « س » واو عطف نيست . ( 5 ) « س » : متغيره . ( 6 ) « س » : نزخ . ( 7 ) « س » : زاى . ( 8 ) « س » : باشد . ( 9 ) « س » : و ميرزا . ( 10 ) « س » : و خصوص . ( 11 ) از اين پس تا پايان مطلب فقط در « س » آمده است . ( 12 ) « الف 2 » كلمهء ترنجيده را افزوده است . ( 13 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « ب » آمده است . ( 14 ) « ن » رچك نيز افزوده است . ( 21 ) يعنى : آياغ . ( 22 ) يعنى : اژغ . ( در نسخهء « د » : آزغ و آزوغ و آژغ و آژوغ به اين معنى آمده و در برهان قاطع نيز هر چهار صورت هست ) . ( 23 ) زنخ ، روغن متغير و مزه برگشته . ( منتهى الادب ) . ( 24 ) يعنى انجوغ و افروغ . ( 25 ) آجل بفتح و ضم جيم - آروغ . رچك ( رجك ) آروغ .