محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

482

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

علم حق اينست اين سو كش عنان * عامه را ده جمله علم خلپله « 1 » « 2 » و بر حساب نامنقح « 3 » كه سر از آن بيرون نتوان آورد و امور « 4 » در هم نيز اطلاق كنند * « 21 » . خلاده - [ بفتح خا و دال مهمله ] بمعنى سراسيمه و سرگشته باشد « 22 » . مثالش مولوى معنوى فرمايد : بيت حريف جنگ گزيند تو هم در آدر جنگ * چو سگ صداع دهد تن مزن بر آور سنگ بخويش آى و چنين خويش را خلاده مكن * كه آنت گويد گولست و اينت گويد دنگ خويسه - [ بواو و سين مهمله به وزن هريسه ] در فرهنگ بمعنى مباحثه و مناقشه باشد و به اين عبارت پير هرى متمسك شده : كه ابو عبد الله خفيف را با موسى عمران جيرفتى خويسه افتاد نامه بوى فرستاد كه من در شيراز هزار مريد دارم كه اگر از هر يكى هزار دينار خواهم شب را زمانى ندهند موسى عمران در جواب نوشت كه من در جيرفت هزار دشمن دارم كه هر كدام كه بر من دست يابند مرا زنده نگذارند اكنون صوفى تو باشى يا من . خاييده - يعنى بدندان نرم كرده . مثالش عماد فقيه فرمايد : شده در كار او مدهوش و حيران * سر انگشت خاييده بدندان و بمعنى بدندان نرم شده نيز آمده . مثالش « 4 » حكيم خاقانى گويد : بيت « 5 » خاييدهء دهان جهانم چو نيشكر * اى كاش نيشكر نيمى من كبستمى « 6 » خاينده - يعنى بدندان نرم كننده . خيره - سترگ و لجوج باشد . مثالش فردوسى فرمايد : بيت « 5 » همه پيش من پوى پوى آمدند * چنان خيره و جنگجوى آمدند و ديگر بمعنى متحير و فرومانده باشد . مثالش « 2 »

--> ( 1 ) « س » . خليله . ( صحيح كلمه چلمله است ) . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد ( 3 ) « س » : ما منقح . ( 4 ) « ب » : بود و برامور . كلمه از « ب » و « ن » است . ( 5 ) كلمه در « س » نيست . ( 6 ) « س » : كيستمى . ( 21 ) اين لغت در برهان نيست . ( 22 ) اين لغت در برهان خلاوه با واو ضبطست و معنى بانك و مشغله نيز دارد .