محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

452

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

خرگوشك - مصغر خرگوش - و نيز نام گياهى است قابض . خاشاك « 1 » - معروف « 21 » و خاشه نيز به اين معنى است . حكيم انورى گويد : آن ابر دست تست كه خاشاك سيل او * تاريخ عهد آذر و نيسان و بهمن است خسك - معروف « 22 » و ديگر آنچه از آهن سازند و در پاى قلعه‌ها ريزند و آن را سيالخ نيز گويند . شيخ نظامى گويد : بيت خسك بر گذرگاه كين ريختند * نقيبان خروشيدن « 2 » انگيختند و ( بضم خاء و سكون سين ) در فرهنگ بمعنى تاخير و درنك آورده « 23 » و به اين بيت زراتشت بهرام تمسك نموده : بيت بشاگرد آنگى گفتا كه بىخسك * بخوان بر وى كنون گفتار يك نسك و ( بكسر خاء ) گل معصفر باشد كه كاژيره « 3 » نيز گويند : خنك - يعنى سرد كه به عربى بارد گويند . مثالش پوربهاى جامى گويد : بيت بينى آن سبيل كه در خورد ريش تست * تضمن كنم ز بهر تو كون پارهء خنك و نيز بمعنى خوشا باشد كه به عربى طوبى گويند « 4 » مثالش شيخ سعدى گويد « 24 » : بيت « 5 » نيك و بد چون همىببايد مرد * خنك آن‌كس كه گوى نيكى برد * . خايسك - مطراق آهنگر باشد يعنى پتك كوچك كه چكش نيز گويند . مثالش « 6 » شهنامه : بيت بپولاد خايسك آهنگران * فرو برده مسمارهاى گران

--> ( 1 ) « الف » « س » ( در متن ) : خسك . ( متن از « غ » و « ب » و « ن » و حاشيهء « س » است ) . ( 2 ) « س » خروشند . ( 3 ) : كاژير . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) كلمه در « س » نيست . ( 6 ) كلمه از « ن » و « ب » است . ( 21 ) يعنى ساق علف و چوب و ريزه‌هاى باريك و خار و خس با خاك آميخته . ( 22 ) يعنى خس و خاشاك . ( 23 ) در برهان بمعنى مطلق وقت نيز هست . ( 24 ) در برهان بمعنى آسانى نيز هست و با اول مضموم و سكون ثانى باشد و عاشق زار بى خود در عاشقى سخت را گويند و نفتح اول به ذاتى وند بفسى را مىگويند و با اول مكسور هر چيز كه آن سفيد باشد عموما و اسپ موى سفيد را گويند خصوصا .