محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
453
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
خاكنمك - يكى از اقسام بازيهاست و آن چنان باشد كه خاك را توده كنند و چيزى در آن پنهان كنند بعد از آن خاك را به دو بخش كنند آن چيز پنهان كرده از رديف هر كه بيرون آيد او غالب باشد و به عربى اين بازى را فييال گويند [ به وزن قيفال ] . خروك - [ به راى مهمله . به وزن قبول ] همان خرچلوك مرقوم . خرهك - [ بضم خا و راى مهمله و فتحها ] بسد باشد يعنى مرجان و خروهك نيز گويند [ باضافهء واو ] . خرسك - مصغر خرس ، همان خيزبگير مرقوم كه نام بازييست . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت استاد معلم چو بود كم آزار * خرسك بازند كودكان در بازار « 1 » و نوعى از فروش را نيز خرسك گويند * . مع الكاف الفارسى خلسك - [ بفتح خاء و بضم لام ] كوزهء گلين باشد كه برنگهاى الوان متقش سازند و جهاز دوشيزگان كنند . مثالش ابو الخطيد منجم گويد : شعر با مرغ هفت رنك همى ماند اين خلشك * و ندر ميانش بادهء رنگين ببوى مشك ما ز ان خلشك رنگين وين لعبت بديع * باده خوريم تر و بكون در بريم خشك در اكثر نسخ چنين آمده اما در نسخهء حليمى خشكك آورده و [ بجاى لام كاف تازى ] و گفته كه در شهر خلخ براى دختركان سازند و در اصل خاك خشك بوده تخفيف دادند خكشك شده . اما او درين قول متفردست و در نسخهء ميرزا بمعنى پاچهء از ار رنگين نيز آمده « 21 » . خرچنك - سرطان باشد و آن را پنجپايك نيز گويند . مثالش سراج الديه راجى گويد : بيت چو روباه پر مكر و چون گرگ پر كين * گزنده چو مار و چو خرچنك كجرو و بر برج سرطان نيز اطلاق كنند چنان كه ظهير فاريابى گويد : بيت « 2 » كجاست ركن بساط خدايگان تا من * برم چو شعرى اركان شعر بر خرچنك
--> ( 1 ) از اين چا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارده . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 21 ) در برهان معنى آب دهن نيز دارد .