محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
451
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
خنبك - ( بضم خا و سكون نون و فتح با ) در نسخهء ميرزا جامهء درشت خشن كه درويشان پوشند « 1 » و در يكى از نسخ همان خمك مرقوم باشد به دو معنى بمعنى دست بر دست زدن و بمعنى دف خرد . و ( بضم باء ) نام قريهايست از قرى بدخشان * . خدوك - ( بفتح خاء و ضم دال مهمله ) در نسخهء حسين « 2 » وقائى بمعنى طيره و خشمناك باشد و اين بيت حكيم عنصرى آورده كه : بيت هر كه بر درگه ملوك بود * از چنين كارها خدوك بود و گفته كه در اين زمان ( بضم خاء ) مستعمل است اما در تحفه بمعنى رشك و رسد و خشم آمده و در رسالهء ميرزا بمعنى غصه و اين معانى پصواب اقرب است و مويد اين قول اين بيت است كه : بيت « 3 » از حسد فتح تو خصم تو پى كرد اسب * همچو جحى كز خدوك چرخهء مادر شكست و بخاطر اين ضعيف مىرسد كه آن بيت عنصرى كه پيش از اين مرقوم شد چنين باشد گه : ع از چنين كار با خدوك بود . نه : از چنين كارها خدوك بود . و حسين وفائى ( باء ) را ( هاء ) خوانده باشد زيرا كه در هيچ نسخه بمعنى خشمناك نيامده « 21 » و خدك ( بحذف واو ) نيز به نظر رسيده « 22 » چنان كه « 4 » پور - بهاى جامى گويد : بيت از كون پارهء تو مرا كير در گله * و ز موى مقعد تو مر خايه در خدك « 5 » و بمعنى آن حالتى كه از خاريدن زير بغل « 6 » و امثال آن مردم را دست دهد نيز آمده * « 23 » . خوك - ( بفتح خاء و ضم واو ) خيو باشد يعنى آب دهن « 24 » . مثالش پوربهاى جامى گويد : بيت از خشك تول درد اگر كرد مقعدت * تر كن بمال بر در كون پارهء خوك
--> ( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است . ( 4 ) اصل چنانچه . ( 5 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) « س » . زيدو . ( 21 ) در برهان بمعنى پراونده و پريشان شدن طبيعت از امور ناملايم و بمعنى خجلت و شرمسارى و آزردگى و غصهء بىجا نيز هست . ( 22 ) در برهان خدك به اين معنى نيست بلكه معنى مطلق پل خراه از سنگ و خشت بر روى رودخوا با چوب و خاك بر روى جوى دارد . ( 23 ) در تركى خدك بكسر اول و دوم هنوز به اين معنى مستعمل است و ظاهرا وارد تركى شده است . ( 24 ) اين لغت به اين شكل در برهان ليت .