محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
373
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
چكوچ - [ بفتح جيم و ضم كاف ] در نسخهء ميرزا سنبه بود كه بدان دندانهء آسيا تيز كنند « 21 » و در فرهنگ گفته كه چكش را نيز گويند . چاكوچ - [ به وزن گازر « 1 » ] چكش باشد . پوربهاى جامى گويد : شعر بر ديده زد به چاكوچ دشنام « 2 » ميخ و چوب * اهل جوين را ز يمين و يسار نعل مع الخاء چخماخ - كيسهء پوست بود كه از جهت شانه و غيره دوزند - و ديگر آهنى باشد كه آتشزنه نيز گويند . مثالش بمعنى اول شاعر گويد : بيت بجاى شانه و آتش زنه سپاهى او * كنند پر زيواقيت كيسه و « 3 » چخماخ مثال معنى اخير سوزنى گويد : بيت از آنكه تا بر همسايگان خجل نشود * همى زند زن من سنگپاره بر چخماخ و در تحفه آمده كه كيسهء دو طبقه باشد كه در آن سپاهيان چيزى نهند . و تبر زين را نيز چخماخ خوانند . چرخ - فلك . و كمان سخت . و گريبان جامه . مثالش شمس فخرى فرمايد بهر سه معنى : بيت « 4 » تا گل و لاله برويد از خاك * تا مه و مهر بتابد از چرخ ديدهء دوست به تو روشن باد * سينهء خصم پر از ناوك چرخ صدرهء دولت و اقبال ترا * باد از فتح و ظفر دامن و چرخ و بمعنى كمان حكيم فردوسى نيز فرمايد : بيت يكى تيز پيكان و تير خدنگ * بچرخ اندرون راندم بيدرنگ « 5 » و ديگر چرخ معروف « 22 » . و نيز نام شهريست در خراسان كذا فى التحفه . و در فرهنگ نام ديهى است از مضافات غزنين و اين بيت مهستى را آورده : بيت با خلق بداورى بود قاضى چرخ * از علم و عمل برى بود قاضى چرخ
--> ( 1 ) « س » : كاروز . ( و اين ضبط نيز دور نمىنمايد ) . ( 2 ) « الف » : دشنام و . ( 3 ) « الف » واو ندارد . ( 4 ) كلمه در « س » نيست . ( 5 ) در « ب » آمده : ستون كرد چپ و خم آورد راست * فغان از دل چرخ چاچى بخواست . ( 21 ) در برهان بمعنى تيز كردن آسيا نيز هست و گويد چلوچ نيز به اين معنى است . ( 22 ) يعنى : فلك سيارات . در برهان معنى گريبان جامه و پيراهن و نوعى از كمان كه تخش گويند و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و چرخ زدن درويشان در حال سماع و چرخ دولاب و چرخ عصارى و هر چيز كه چرخ زند و كمان حكمت كه نوعى از منجنيق است كه بدان تير اندازند و نام پرندهاى شكارى و بمعنى دور كه برادر تسلسل است نيز دارد . و در اصطلاح امروز پايههاى مدور و گردان وسائط نقليه است .