محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

26

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر كاشان و اوزگند و سمرقند پيش ازين * بو دست گنج خانهء چندين تكين و خان ابيورد - شهريست معروف از خراسان در ميان سرخس و نسا و گويند كه كاوس زمينى باقطاع باوردبن جودر ز مقرر ساخت و باورد مذكور اين شهر را بنا كرد در آن زمين و بنام خود كرد . اندر خورد - لايق و زيبا و آن را از در و خورا و درخور و شايان « 1 » و در خورد « 2 » وز در و شايسته و فراخور نيز گويند . مثالش ركن الدين بكرانى گويد : شعر نيست هر كس در محبت مرد او * نيست اندر خورد هر دل درد او آفند - [ به وزن آكند ] جنگ و خصومت باشد . مثالش شهنامه : شعر دلير و جهانسوز و پرخاشخر * ندارد جز آفند كار دگر و حكيم سوزنى نيز فرمايد : شعر آورد پيامى كه نبايد كه خورى مى * مستك شوى و عربده آغازى و آفند آزمند - [ به زاى معجمه به وزن باربند ] بمعنى حريص و صاحب آز باشد . مثالش هم او « 21 » فرمايد : « 3 » شعر حاسد و بدخواه جاه او بمرگست آزمند * گر درين حسرت بميرد باك نبود ، گو بمير اوگند - [ بكاف فارسى به وزن و معنى افكند ] باشد . اوژند نيز گويند . ارغند - [ به وزن فرزند ] دلير و خصم افكن باشد . آژند - [ بزاء فارسى به وزن آكند ] گلى كه بر روى خشت پهن كنند و خشت ديگر بر آن نهند و نيز گل ته آب باشد . و [ بالف مقصوره ] « 22 » نيز آمده . آوند - [ به وزن آكند ] كوزهء آب باشد . و نيز بمعنى برهان آمده . حكيم فردوسى گويد : شعر چنين گفت با پهلوان زال زر * چو آوند خواهى بتيغم نگر و در مؤيد الفضلا بمعنى ساير اوانى و ظروف آمده . مثالش شاعر گويد : شعر شود هر سفالى « 4 » كه آوند مى * بر ما بود بهتر از تاج كى « 5 » و در فرهنگ بمعنى تخت و مسند و شطرنج نيز آمده كذا فى المؤيد . و بمعنى ريسمان كه از آن رخت و انگور و غيرهما آويزند نيز آورده و به اين بيت سوزنى متمسك شده : شعر بر بستر غم خفت حسود تو چنان زار * كش تن شود از بار گز آگند « 23 » شكسته وز دار عنا گشت حسود تو نگونسار * چون خوشهء انگور برآوند شكسته آبخورد - « 6 » بمعنى نصيب و قسمت باشد چنان كه حكيم خاقانى فرمايد : شعر جان شد اينجا چه خاك بيزد تن * كابخوردش ز خاكدان برخاست و ديگر بمعنى جوى و رود كه مردم و حيوانات آب خورند نيز آمده كه به عربى عطن گويند . مثال اين معنى شيخ نظامى فرمايد : شعر شه عالم آهنج گيتى نورد * در آن خاك يك ماه كرد آبخورد و صاحب فرهنگ بمعنى توقف نمودن و مقام كردن نيز آورده و همين بيت مرقوم را مثال آورده و به اين بيت اين معنى انسب است اما در هيچ نسخه‌يى

--> ( 1 ) چهار لغت اخير از « الف 2 » است . ( 2 ) « س » : درخور . ( 3 ) « س » : همى او . . . ( متن از « ن » است و « الف 2 » افزوده : كه به وزن سمند باشد ) . ( 4 ) « س » : سنائى . ( 5 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است . ( 6 ) اين لغت از « س » است . ( 21 ) يعنى : سوزنى . ( 22 ) يعنى : اژند . ( 23 ) گزآگند و قزآگند و كژآگند ، يعنى خفتان .