محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
337
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بيت با من چو گل شكفته باشى « 1 » گه گه * گاهى باشى چو كارد با گوشت تبه روزى همه آرى كنى و روزى نه * يكره صنما مرا بنه بر يك ره تپانچه - معروف و تپنچه و توانچه نيز گويند و به عربى لطمه گويند . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت يك تپانچهء مرگ وزين « 2 » مردار خواران يك جهان * يك صداى صور وزين فرعون طبعان صد هزار تتارچه « 3 » - يكى از اسامى تيرها كه پيكان خاص دارد و در يكى از نسخ بمعنى تير پيكان پهن آمده . تخمه - [ بضم تا ] اصل و نسب باشد . مثالش شهنامه : بيت هشيوار و از « 4 » تخمهء گيوكان * كه از درد و سختى نگردد ز كان و به اين معنى تخم نيز آمده . و نيز نام مرضى است در اسب . كذا فى الشرفنامه و در فرهنگ نوعى از بيمارى كه انواع مرغان را باشد خصوصا كبوتر را و بخاطر اين ضعيف مىرسد كه مرضى است كه مطلق حيوانات را بهم رسد حتى انسان را و آن از ناگوارى معده باشد و به عربى هيضه گويند و تخمه نيز به اين معنى عربيست . تابخانه - خانه كه در آن شيشه بندى بود كه هر چه در بيرون بود ديده شود و تاب در آن افتد . مثالش حكيم انورى گويد : بيت هر دو در تابخانهيى رفتيم * كه نبد آشنا « 5 » هواى رواق كذا فى الشرفنامه و در نسخهء ميرزا آمده كه آن را جامخانه « 6 » نيز گويند و در فرهنگ تابخانه بمعنى خانهء زمستانى آورده كه تنور و بخارى داشته باشد و به اين بيت نزارى مستشهد شده : بيت چو تاب آتش مى در هواى آن پيچد * بتافت خانه از آن تابخانه شد نامش تلوسه - [ بلام و سين مهمله . به وزن وسوسه ] همان تلواسهء مرقوم . مثالش امير خسرو فرمايد : بيت كاخر روز آخرم آمد « 7 » چو روز * تلوسهء جان شودم سينه سوز و ديگر بمعنى تيشه نيز آمده . « 21 » تنده - [ بنون و دال مهمله ] به وزن و معنى غنچه . كذا فى المؤيد « 22 » . تفسه - [ بضم تا و سكون فاء و فتح سين مهمله ] همان تاسهء مسطور باشد . كذا فى الشرفنامه و در فرهنگ بمعنى سياهى باشد كه بسبب سودا بر « 8 » روى پيدا شود . تفسيله - [ بفا و سين مهمله و لام . به وزن
--> ( 1 ) « س » : باش . ( متن از « ب » است ) . ( 2 ) « س » : وين . ( 3 ) « س » ؛ نتارچه ، « ن » : بتارچه . ( 4 ) « س » : كز ؛ « ب » : وز . ( متن از « ن » است ) . ( 5 ) « ب » : آستان . ( 6 ) « س » : جامه خانه . ( 7 ) « ب » « ن » : آيد . ( 8 ) « س » : در . ( 21 ) در برهان بضم اول و ثانى و بفتح اول بمعنى غلاف كارد و شمشير نيز هست و بفتح اول و ثانى غلاف خوشهء خرما و غلاف دانهء خرما . ( 22 ) در برهان بمعنى چيزيست كه مرتبهء اول از درخت سر زند و بعد از آن برگ از ميان آن بر آيد و بمعنى زنبور سرخ نيز هست . و تتر نيز گويد به اين معنى است .