محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
338
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
غمديده ] چينى از جامهها كه از ان قبا و لباچه دوزند . كذا فى الشرفنامه . تلنه - [ بضم تا و سكون لام و فتح نون ] همان تلنگ كه گذشت در باء مع الكاف « 21 » مثالش كمال اسمعيل گويد : بيت اكنون گه ز هيچ سو ندارد * بازار هنروران روائى تلنه به تو آورم كه هستى * معشوقهء روز بينوائى تنوره - [ بفتح ] تنور آتش باشد و تنور لفظ مشتركست ميان عربى و فرس و تركى . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر مجلس انس حريفان را هم از تصحيف « 1 » انس * در تنورهء كيمياى جان جان افشاندهاند و ديگر بمعنى نوعى از پوشش مبارزان باشد مانند جوشن ليكن غيبههاى « 2 » دراز دارد چنان كه « 3 » شيخ نظامى فرمايد در رزميه : بيت تنوره ز تفسيدن آفتاب * بسوزندگى چون تنورى « 4 » بتاب و بمعنى حلقهء « 5 » لشكر و غيره كه چپر و كرنگ نيز گويند هم آمده . چنان كه اسدى گويد : بيت تنوره بزد گردش اندر سپاه « 6 » * ز هر سو بزخمش گرفتند راه و هم او « 22 » فرمايد : بيت هزار از دليران جوينده كين * بگردش تنوره زدند از كمين و بمعنى تنورهء آسيا نيز آيد و بمعنى پوستى كه قلندران بر ميان بندند نيز آمده « 23 » . توابه - نام مبارز تورانى كه پسر او برته « 7 » نام داشت . توباره - [ بضم تا و سكون واو و بعد از واو باى تازى و فتح راى مهمله ] بزنر باشد كذا فى الادات الفضلا « 24 » . تكه - [ بفتح تاء ] بز نر باشد « 25 » و در فرهنگ بمعنى يك جلد دفتر و بمعنى سرگين گاو كه بدست پهن كرده بخشكانند براى سوختن نيز آمده و [ بضم تا ] بمعنى نوعى از تبر و بمعنى پشته و بلندى و تيزى نيز آمده . و [ بكسر تاء ] بمعنى لقمه و بمعنى پارهيى بود از چيزى چنان كه گويند « 8 » تكه تكه « 9 » ، يعنى پاره پاره . تيره - يعنى تاريك « 26 » . مثالش خواجوى كرمانى گويد : بيت شبى تيره چون روز بيحاصلان * هوا سرد چون آه آتشدلان تابه و تاوه - آلتى است كه بر آن چيزها
--> ( 1 ) « س » : نصيحت ؛ « ن » : تضعيف . ( متن از « ب » و ديوان است ) . ( 2 ) « س » : عيبهاى . ( متن از « ن » است ) . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) « س » : تنور . ( 5 ) « ن » : حلقه زدن ( در برهان نيز بمعنى حلقه زدن است ) . ( 6 ) « س » ، « ب » : از گرد راه . ( متن از « ن » است ) . ( 7 ) « س » : برنه ؛ ن : پرته . ( متن از « ب » است ) . ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 9 ) كلمه از « ن » و « ب » است . ( 21 ) در برهان معنى حاجت و خواهش و نياز و ضرورت دارد . ( 22 ) يعنى : اسدى . ( 23 ) در برهان بمعنى چرخ زدن هم هست . ( 24 ) اين لغت در برهان نيست . ( 25 ) در برهان بمعنى بز پيشرو گله نيز هست . ( 26 ) در برهان معنى آب گل آلود نيز دارد .