محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
286
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
تيرست - [ بكسر تا و راى مهمله ] بمعنى سيصد باشد . مثالش حكيم فردوسى در يوسف زليخا فرمايد « 21 » : بيت بر آورده يكسر ز سنگ رخام * درازا و پهناش تيرست گام تنست - [ بفتح تا و كاف و سكون نون و « 1 » سين ] نام مقامى كه بلور آبى « 2 » ، كه جنسى از بلورست در غايت شهرت از آن آرند كذا فى المؤيد . مع الجيم التازى ترفنج - [ به راى مهمله و فاء به وزن زرسنج « 3 » ] راه باريك و دشوار باشد در نسخهء وفائى . مثالش شمس فخرى گويد : بيت ره مقصد بود نزديك و آسان * نباشد دو رو بىسامان و ترفنج تتماج - آش آرد معروف . مثالش بسحاق گويد « 4 » . بيت جانم از كاچى و تتماج زمستان سير شد * استخوانهاى قديدم در نظر شمشير شد تيماج - [ بكسر تاء ] جلد بزد باغت كرده باشد . تلاج - [ بلام . به وزن خراج ] بانك و مشغله باشد . مثالش طيان فرمايد ؛ شعر آمدش شب دير با بانگ و تلاج * در بجنبانيد با مرد « 5 » سراج « 6 » و منصورى شيرازى نيز گويد : بيت ز آه زخمى و آواز كوس و نالهء ناى * به گوش چرخ رسد غلغل و غريو و تلاج تيج - [ به وزن هيچ ] يعنى نخ « 7 » ابريشم و بمعنى پنبه كه بدست از هم بگشايند نيز آمده و بعضى گويند تيج ، نخ زبون ابريشمى است و در فرهنگ بمعنى تير كمان نيز آورده و اما درين معنى اندك تأملى مىرود « 22 » . تاراج - غارت باشد . شيخ نظامى گويد : بيت ميل به صد خنده بتاراج داد * رفت و به صد گريه به پا ايستاد تورج - نام پسر بزرگ فريدون كه او را تور و توز نيز گويند و توران زمين بحصهء او معين شد . تيف گنج - نام نوائيست و لختى مثالش منوچهرى گويد : بيت گه نواى « 8 » تيف گنج و گه نواى گنج گاو * كه نواى « 8 » ديف رخش « 9 » و گه نواى ارجنه « 10 » تويج - [ بعد از واو ياى حطى ] گياهى است كه بتازى عشقه گويند . كذا فى المؤيد ، اما اشعار بحركش نكرده و در فرهنگ به وزن كوچك آورده . تنج - يعنى پيزنده و فراهم فشارنده . و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده . « 23 » شمس فخرى گويد :
--> ( 1 ) كلمه از « ب » است . ( 2 ) « س » : بلورانى . ( متن از « ن » و « ب » است ) . ( 3 ) « س » « ن » : زرسيغ . ( 4 ) « ن » : احمد اطعمه فرمايد : ( 5 ) « س » : بامر . ( 6 ) در لغت فرس چاپ مرسوم اقبال . شب بيامد بر درم دربار زبان باج - در بجنبانيد با بانك و تلاج . ( 7 ) « س » : تخم . ( 8 ) « س » : نوائى . ( 9 ) « ب » : ريف رخش . ( 10 ) « س » « ب » : ارحنه . ( 21 ) مثنوى يوسف و زليخا از فردوسى نيست . ( 22 ) در برهان معنى پنبه ريزههائى كه در وقت حلاجى كردن بر سر و ريش استاد حلاج مىچسبد و بمعنى پيچيده و فشارده و امر به اين معنى يعنى بپيچ و بفشار و بمعنى تير آمده است . در لهجههاى فارسى تيج معنى تيز دارد و ظاهرا همين است كه به تير تصحيف شده . ( 23 ) در برهان بمعانى : از پى در آمدن و فراهم نشاندن و امر به اين معانى نيز هست .