محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

241

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بانگ كند و « 1 » پرستك نيز گويند . مثال اول يوسفى طبيب گويد : بيت از پرستوك خورى گر « 2 » لحمش * ديده را روشنى آرد حاصل خون او را چو بياشامد زن * شهوت زن همه گردد زايل مثال دوم سراج الدين راجى گويد : بيت بقصر جاهش ار پرد پرستك « 3 » * كند از شهير سيمرغ كاپك « 4 » كاپك « 4 » ، آشيان مرغان را گويند و خواهد آمد « 5 » . پلستك ، نيز آورده كه بجاى [ راء لام ] باشد . پلك - [ بكسر با ] معروف « 21 » و به عربى جفن « 6 » گويند [ بفتح جيم و سكون فاء ] . مثالش خواجه سلمان فرمايد : بيت پلك كبود نرگس چشم پر آب من * نيلوفريست كو نكند ميل آفتاب و [ به حركت لام ] نيز به نظر رسيده . چنان كه « 7 » امير خسرو گويد : بيت در آن گفتن پلك بر هم غنودش * در آمد خواب مرگ و خوش ربودش و پرك نيز گويند ، كه بجاى [ لام راى مهمله ] باشد . و در فرهنگ پلك به حركت لام را بمعنى آويخته نيز آورده . پاچك - [ بفتح جيم فارسى ] سرگين گاو كه خشك شده باشد و آن را پاوچك و غوشاك و غوشا نيز گويند . مع الكاف الفارسى پشلنگ - [ بشين معجمه و لام . به وزن خرچنگ ] و بمعنى پس « 8 » افتاده باشد . پرنگ - [ بكسر با و فتح راى مهمله و سكون نون ] گوهر شمشير و فروغ آن . كذا فى المؤيد . پلنگ - دو معنى دارد . اول معروف « 22 » . دوم بمعنى « 9 » كت « 23 » باشد . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : بيت ببايد شاه را بركت ببيند * نديده هر كه شيرى بر پلنگى و مثال معنى اول نيز بكنايه ازين بيت مىتوان فهميد « 5 » . و بهر چه دو رنگ سياه و سفيد باشد عموما اطلاق كنند و بر كبوتر سياه و سفيد خصوصا . پيش آهنگ « 10 » - يعنى پيشرو مطلقا و بر ستور پيشرو خصوصا اطلاق كنند . پنگ - [ بكسر با ] كاسهء مسين يا روئين كه بن آن را سوراخى تنگ كنند و بر روى آب اندازند به جهت قسمت آب و آبياران مىدارند هر مرتبه كه پر مىشود و در بن آب مىنشيند « 11 » يك پنگ گويند . كذا فى الفرهنگ - و در فرهنگ [ بفتح با ] بمعنى خوشهء خرما . و دريچه . و بامداد كه به عربى صبح گويند نيز آورده و گفته كه معنى اخير از زند منقولست « 24 » .

--> ( 1 ) « س » : وو . ( 2 ) « س » : مىكو . ( متن از « ب » است ) . ( 3 ) « س » : پرشك . ( 4 ) « س » : كاپل . ( 5 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است . ( 6 ) « س » : حفن . ( 7 ) اصل : چنانچه . ( 8 ) « س » : شل . ( 9 ) « ب » : حركت . ( 10 ) اين لغت و شرح آن فقط در « ب » آمده است . ( 11 ) « س » : نشيند ؛ « ب » مىشود . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 21 ) يعنى : پوست گرداگرد چشم . دو پردهء متحرك كه چشم را بپوشاند و مژگان بر آن دو روييده است ( لغت نامهء دهخدا ) . ( 22 ) يعنى حيوان درنده‌اى كه به عربى نمر كويند . ( 23 ) در برهان بمعنى چارپايه يعنى چارچوب بهم وصل كرده كه ميان آن را با نوار و جز آن بافته باشند و بر آن بخوابند نيز آورده . ( 24 ) در برهان معانى : يك حصه از ده هزار حصهء شبانروز و پنگان و آلوچه و وجب و گرفتن اعضاى آدمى به دو انگشت يا ناخن و چوب نيز دارد .