محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
242
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
پگ - [ بفتح ] زن نارپستان . و بندق كه بچگان به آن بازى كنند يعنى گروهه . ايضا منه . « 21 » پشنگ - در تحفه تيشه باشد و شمس فخرى فرمايد كه افزاريست تيز كه بنايان به آن سوراخ در ديوار كنند و گفته : نظم « 1 » در آورد سخطش بارهء سپهر از پاى * بيك اشارت بىدستبرد پتك و پشنگ و نام پادشاهى مشهور كه پدر افراسياب باشد و بمعنى زنبر « 1 » نيز آمده چنان كه حكيم سوزنى به اين دو معنى و معنى « 2 » سابق نيز گفته : بيت « 1 » همچنون پشنگ كوژ « 3 » و ور كناك و شوخناك * گوئى كه گرز تورى « 4 » در قبضهء پشنگ آن را كه از تو خورد و بنا جايگه فتاد * برداشت از زمين نتوانند بىپشنگ « 22 » . پالهنگ و پالاهنگ - دوالى باشد كه بر كنار لگام بسته باشند كه بدان اسب را بندند . مثال اول را حكيم انورى گويد : بيت در گردن اختيار احرار * اكنون نه رواست پالهنگت و شيخ سعدى فرمايد « 5 » : بيت « 6 » تو بر كرهء توسنى بر كمر * نگر تا نپيچد ز امر تو سر كه گر پالهنگ از كفت در گسيخت * تن خويشتن كشت و خون تو ريخت مثال دوم استاد معزى گويد : بيت « 6 » كشى ز روم « 7 » بخوارزم بتپرستان را * فسار بر سرو در دست نيز پالاهنگ و در جامع اللغات نيازى حجازى « 8 » مسطورست كه كهكشان را نيز پالهنگ گويند « 23 » . پاچنگ - [ بجيم فارسى . به وزن نارنگ ] دريچهء كوچك باشد در كوشك چنان كه « 9 » بيك چشم از آن نگرند . كذا فى التحفه . مثالش شمس فخرى فرمايد : بيت « 6 » هزار گونه گل از شاخ چهره « 10 » بنموده * چو لعبتان گل اندام نازك از پاچنگ و در نسخهء ميرزا بمعنى پاافزار چرمين آمده « 24 » . پس آهنگ - آن آهنى باشد كه كفش - گران در پس كفش نهند تا به آن كفش را فراخ كنند و قالب را در آن كنند و بتازى موئل گويند . بفتح ميم و كسر همزه و پسرو « 11 » نيز گويند . پاسنگ - آنچه « 12 » در [ يك ] كفهء ترازو نهند به جهت برابر كردن [ كفهء ديگر ] . مثالش اثير الدين اخسيكتى گويد : بيت وجود خصم چه وزن آورد در آن ميزان * كه بوقبيس نيابد مجال پاسنگى پارسنگ نيز گويند [ بزيادت راء ] چنان كه « 9 » مولانا كاتبى گويد : بيت بست دوران « 13 » برر كوى چرخ چندين سنگ و خاك * ليك در ميزان حلمت كم نمود « 14 » از پارسنگ
--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « ن » و « س » : زبر . ( 3 ) « ن » : كوزى ؛ « س » « ب » : كورى ( متن از لغت نامهء دهخداست ) . ( 4 ) « س » « ن » : توزى . ( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 6 ) كلمه از « ن » است . ( 7 ) « س » : زرم و . ( 8 ) كلمه از « ب » است . ( 9 ) اصل : چنانچه . ( 10 ) « س » : جهره . ( 11 ) « س » : پس روا . ( متن از « ب » است ) . ( 12 ) « س » : آنجه . ( 13 ) « ن » : گردون . ( 14 ) « ب » : نبود . ( 21 ) يعنى از فرهنگ . ( 22 ) در برهان معنى : جفا و محنت و جور و ستم و ترشح آب نيز دارد . ( 23 ) در برهان پالاهنگ به اين معنى است و بمعنى دو شاخه و چوبى كه بر گردن سگ نهند . و نزد مجردين آنچه باعث تعلق خاطر باشد نيز هست . ( 24 ) پاليك نيز به اين معنى است و در برهان آمده كه با پاشنگ و پاهنگ مترادفست .