محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
144
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شاه ناصر خسرو گويد : بيت نگويد تا برويش ننگرم من * نه چون هر ژاژ خايى باد سارى بشخور - [ بضم باء و خاى معجمه و سكون شين معجمه ] آبى كه از دواب بازماند در وقت خوردن و به عربى سور گويند . كذا فى السامى « 1 » . بالاور - [ بفتح واو ] كوزهء پر آب باشد كذا فى المؤيد . بازدار - [ به وزن رازدار ] زارع و دهقان باشد و بازيار معرب آنست و جمعش بيازره باشد . مثالش خواجه سلمان گويد : شعر باغ چون راغش خراب و كشت چون دشتش « 2 » سراب * زاغ آن را باغبان و قاز اين را بازدار و در نسخهء ميرزا و شرفنامه چنين آمده اما در شرح سامى فى الاسامى بازدار را بمعنى دارندهء باز آورده و همان بازيار معرب او كرده . باور « 3 » - يعنى قبول داشته و تصديق كرده قول كسى را . مثالش شيخ سعدى گويد : شعر چنين گفت : ديدم ، گرت باورست « 4 » * كه يك دانه گندم بهامون درست بيدار « 3 » - معروف مثالش فردوسى گويد : شعر چو بيدار شد رستم از خواب خوش * به كار آمدش بارهء دستكش و بمعنى روشن و افروخته نيز آمده . مؤيد اين معنى شيخ آذرى گويد : بيت گرمى آتشست اندر غار * مىكند آن فتيله را بيدار بشجير - [ بضم باء و سكون شين معجمه و كسر جيم تازى ] نام درختى است كه از آن چوب كمان گيرند و به عربى نبع گويند [ بنون و عين مهمله « 5 » به وزن طبع ] . بزهكار - [ بفتح باء و زاى معجمه ] گناه كننده را گويند و به عربى اثيم گويند [ به وزن جسيم ] مثالش حكيم نزارى گويد : بيت از دل چه لاف مىزنم آخر كدام دل * آخر چه آيد از بزهكارى هواپرست بردبار - يعنى متحمل و حليم . صاحب مهر و مشترى « 6 » در تعريف شتر گويد : بيت جهان گردى حليمى بردبارى * ز گلزار جهان قانع بخارى باهار - [ به وزن ناهار ] در نسخهء ميرزا پهلوى باشد كه در قزوين رامندى گويند « 21 » . بكتر - [ بكاف و تاى قرشت . به وزن جعفر ] پارههاى « 7 » آهن موصل كه مخمل بر روى آن كشند و در روز جنگ پوشند . مثالش استاد ابو شكور گويد : بيت بسر بر نهاده ز زر مغفرى * ز پولاد كرده به بر بكترى بندار - [ بضم باء ] يعنى خانهدار و مكنت دار . مثالش شاه ناصر خسرو گويد :
--> ( 1 ) سه كلمهء اخير در « ن » نيست و « الف » در حاشيه . ( 2 ) « س » : دستش . ( 3 ) اين لغت دد « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » . باورش ( 5 ) جملهء « بنون و عين مهمله » در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 6 ) جملهء « صاحب مهر و مشترى در » حاشيهء « الف » است و در « ب » آمده : مثالش شاعر . ( 7 ) « س » : پارهاى . ( 21 ) نوعى از خوانندگى و گويندگى كه آن را پهلوى و رامندى گويند . ( برهان ) .