محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

138

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر تا گوهر از فروغ شرف گيرد و خطر * تا عالم از بهار شود چون بت بهار راى تو باد گوهر انصاف را فروغ * روى تو باد عالم اسلام را بهار مثال هر گل عموما خواجو فرمايد : بيت بهارى تازه از خارى برآورد * بت آتش رخ از نارى برآرد باختر - مشرق باشد . مثالش حكيم لامعى گويد : شعر خورشيد را چون پست شد در جانب خاور علم « 1 » * پيدا شد اندر باختر بر آستين شب علم لفظ خاور و باختر را متأخرين بر عكس تصور كرده‌اند . خاور را مشرق مىدانند و باختر را مغرب و حال آنكه متقدمين باختر مشرق را مىدانند و خاور مغرب را . كذا فى التحفه . اما آنچه به صحت پيوسته آنست كه باختر بمعنى مشرق و مغرب هر دو آمده و همچنين خاور نيز بهر دو معنى آمده از جمله حكيم خاقانى خاور را بمعنى مشرق فرموده درين بيت : شعر ماه چون در جيب مغرب برد سر * آفتاب از جانب خاور بزاد و حكيم فردوسى باختر را بمعنى مشرق و خاور را بمعنى مغرب درين بيت فرموده كه : شعر چو مهر آورد سوى خاور گريغ * هم از باختر برزند باز تيغ و امير معزى نيز فرمايد مؤيد اين : بيت تا زمين از نور گيرد روشنى از باختر * همچو اندر شب فلك تاريكى از خاور گرفت و شيخ نظامى فرمايد : شعر سپيده چو برزد سر از باختر * سياهى بخاور فرو برد سر بير - [ به وزن شير ] جامهء خواب باشد . مثالش شمس فخرى گويد : شعر تو آن شهى كه هميشه دعات مىگويند * مسافران همه در راه و خفتگان در بير و در بعض نسخ بير بمعنى صاعقه نيز به نظر رسيده چنان كه « 2 » دقيقى گويد : بيت نبارى بر سر دلخواه جز زر « 3 » * چنانچون بر سر بدخواه جز بير و صاحب تحفه مىگويد كه تير « 4 » [ بتاى قرشت ] صاعقه باشد و حكيم تطران نيز گويد « 21 » : بيت گر كسى در بير زلفين ترا بيند بخواب * پر عبير و عنبرش باشد گه تعبير بير و در فرهنگ بمعنى حافظه نيز آمد كه وير نيز گويند . مثال اين معنى را فرخى گويد : شعر از پى رسم در آموختن نامه كنند * نامهء خواجه بزرگان و دبيران از « 5 » بير و قطران نيز گويد : شعر نيكخواهان را رسانى همچو يوسف سوى تخت * بد سگالان را فرستى همچو قارون سوى بير يارانده نامد آنكو يافت نزديك تو بار « 6 » بيرغم نشناسد آنكو كرد مدح تو زبير بير بيت اول عربيست ، بمعنى چاه باشد . و بمعنى حفظ استاد لامعى جرجانى نيز گويد : شعر مرا گوئى كه رزم و بزم او را * بكن تفسير و شرح ، ار دارى از بير بختور [ 7 ] - در فرهنگ [ بضم به او تا ] بمعنى رعد باشد . مثالش شاعر گويد :

--> ( 1 ) « س » « الف » نظر . ( 2 ) بجز « الف » : چنانچه . ( 3 ) « س » : رز . ( 4 ) « س » : نيز . ( 5 ) « س » : دبيران و از . ( 6 ) اين عبارت در « ب » نيست و « الف » در حاشيه داود . [ 7 ] در نسخهء « ن 2 » آمده : بختور به وزن فغفور ژغار « 22 » باشد . ( 21 ) اين شاهد نيز براى معنى اول است كه جامهء خواب باشد . ( 22 ) ژغار ، نمره و فرياد و بانك سهناك .