محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

137

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر من خوب مكافات شما باز گذارم * من حق شما نيز گذارم به بتاوار بسور - [ بسين مهمله . به وزن سمور ] . دعاى بد و نفرين باشد . بربار - [ به وزن سردار ] بمعنى حجرهء بالاى حجرهء ديگر باشد و براور نيز گويند . و در تحفه به وزن و معنى فروار باشد يعنى خانهء تابستانى . بگمار - [ بكسر باء ] يعنى مستولى كن . مثالش رشيد « 1 » و طواط فرمايد : بيت بازگردان ز حرب لشكر خويش * بر دل از لهو لشكرى بگمار بوتيمار - مرغيست كه او را غم خورك نيز گويند . و به عربى مالك الحزين خوانند . گويند بر لب آبها نشيند و از غم آنكه مبادا آب كم شود با وجود نهايت تشنگى آب نخورد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : بيت ازين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين * بدام دل چه فرومانده‌اى چو بوتيمار « 2 » و استاد لامعى نيز گويد : شعر مانده بوتيمار از حسرت با درد و دريغ * درد او آنكه شود روزى بىآب غدير بادانجير « 3 » - در كشف اللغات نام درختى است معروف كه بيدانجير نيز گويند و معنى تركيبى آن بادشكن باشد چه انجير بمعنى شكننده و سوراخ كننده باشد ، و گذشت . بستر - « 3 » آنچه گسترانند براى خوابيدن و به عربى فراش گويند . مثالش حكيم فرخى گويد : گويد : بيت مست گشت « 4 » و ز بهر خفتن ساخت * خويشتن را كنار من بستر بيزار « 3 » - يعنى سرباز زننده و متنفر و جدائى [ كننده ] . بهار - معروف « 21 » . و ديگر بتخانه را گويند . مثالش « 5 » شمس فخرى گويد بهر دو معنى : بيت رسيد موسم نوروز كز نسيم بهار * شود بساتين آراسته بسان بهار و در ادات الفضلا نام خانه‌ايست در تركستان و گل زرد . و در شرفنامه نام جزيره ايست و در تحفه گويد كه خانهء منقش پر نگار را گويند . و ديگر بمعنى آتشكده نيز آمده . مؤيد اين معنى شيخ نظامى گويد در اقبال‌نامه : بيت بهار دل افروز در بلخ بود * كز ان سرخ گل را دهان تلخ بود زده موبدش نعل زرين بر اسب * شده نام آن آذر آذر گشسب و در زفانگويا بهار بتازى گليست كه آن را به فارسى گاو چشم گويند - و در لسان الشعرا نام خطه‌ايست در هندوستان . مثال اين معنى امير خسرو گويد : بيت گرانى سپهش بسكه سوى شرق افتاد * فرود گشت بهار و بلند شد غزنين و در فرهنگ نام هر گل باشد عموما و گل نارنج خصوصا . مثال اين معنى و بتخانه و آتشكده اين دو بيت استاد مختارى را آورده :

--> ( 1 ) « س » رسيد . ( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) اين لغت در « ن » و « ب » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » : گشتن . ( 5 ) « س » « الف » : و ؛ « ب » ندارد . كلمهء مثالش از « ن » است . ( 21 ) يعنى فصل اول از فصول چهارگانهء سال ، ربيع .