محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
123
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
مع الجيم التازى بيمارغنج - [ بفتح غين « 1 » معجمه و سكون و نون ] بمعنى بيمارناك باشد و دردمند . مثالش استاد رودكى فرمايد : شعر چو گشت آن پريروى بيمارغنج * ببريد دل زين سراى سپنج بفج - [ بفتح باء و سكون فاء ] كف دهان و خيو باشد كه از دهان مردم « 2 » در وقت تكلم پاشيده شود و در اكثر نسخ به اين معنى است ، اما شمس فخرى گويد كسى است كه وقت تكلم آب از دهانش پاشيده شود و گفته : شعر بتك مىرفت و آب از ديده مىريخت * چنان كاب از دهان « 3 » وقت سخن بفج بروج - [ به راى مهمله به وزن منهج ] يكى از اعظم بنادر گجراتست كه نيل و لك از آن آرند و مراد از لك رنگى باشد بغايت سرخ كه بسياهى زند و رنگرزان و نقاشان به كار برند . بج - [ بفتح باء ] اندرون دهان باشد . مثالش شمس فخرى فرمايد : شعر بىمدحت تو هر كه دهان را بگشايد * دندانش كند چرخ برون يك بيك ازبج كذا فى التحفه « 4 » و در فرهنگ [ بضم باء و آخر جيم فارسى « 21 » ] به اين معنى آمده و بمعنى موى پيش سر نيز آورده . اما در سامى فى الاسامى بمعنى گوشت روى باشد نزديك كنارهء لب و بمعنى پالايش آب و زهاب نيز آمده و در فرهنگ [ بفتح با ] پالايش آب و شراب و امثال آن و [ بضم باء ] بز باشد و بكسر باء برنج . بسپايج - [ بفتح با و ياى حطى و باى دوم فارسى ] گياهى است بر هيأت هزار پا برنگ روناس ، چون بشكنند درونش زرد بود . بوغنج و بوشنج - « 5 » دو قصبهاند نزديك هرات . بزغنج - [ بضم باء و غين معجمه و سكون زاء معجمه ] پستهء بىمغز كه پوست را به آن دباغت كنند و بزغند نيز گويند . درخت پسته يك سال پسته دهد و سالى بزغنج . مثالش « 6 » شيخ آذرى فرمايد : شعر فندق و پسته خنجك « 22 » و بزغنج * باهليك « 23 » و مركب « 24 » و نارنج از اين بيت [ بفتح غين ] ظاهر مىشود چه با نارنج قافيه كرده اما در جميع نسخ [ بضم غين ] آمده . بلماج - [ بضم باء ] نوعى از كاچى « 7 » باشد كه رقيق و بىگوشت بپزند . مثالش بسحاق اطعمه گويد « 8 » : بيت عاقل نگردد مايل به بلماج * تا قليه بيند بر روى تتماج برمج - [ براى مهمله و ميم به وزن منهج ] لامسه باشد كه به جهت تميز نرمى و درشتى و غيرهما كنند . بنانج - [ بفتح باء و نون و سكون الف و نون دوم ] دو زن كه يك شوهر داشته باشند و [ هر ] يك دگرى را بنانج خواند . مثالش شمس فخرى گويد :
--> ( 1 ) « س » : عين . ( 2 ) « ن » « ب » : مردم رود ؛ در « الف » روى رود خط كشيده شده . ( 3 ) « س » : آب دهان . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « ن » « ب » : فوشنج . ( 6 ) كلمهء مثالش از « ب » است . ( 7 ) « س » « الف » : كاجى . ( 8 ) « س » « الف » : بسحاق گويد ؛ « ن » : بسحاق فرمايد . ( متن از « ب » است ) . ( 21 ) يعنى : بچ . ( 22 ) خنجك ( بفتح اول ) ، سياه دانه . غله . و بضم اول ، درمنه ، و بكسر اول ، ون كوهى ، حبة الخضراء ( برهان ) ( 23 ) هليك ، به زبان زند و پازند زردآلو و قيسى است . ( برهان ) . ( 24 ) مركب بمعنى پرتقال است و جمع آن مركبات مصطلح امروزيست .