محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

124

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت بقا نسازد با خصم شيخ ابو اسحق * بدان صفت كه نسازد بنانج پيش بنانج و حكيم سوزنى نيز گويد : بيت بوده‌اى بيش بده سال بنانج زن من * كدخداى جلب خويش و مرا كدبانو باغج و باغنج - [ هر دو بفتح غين معجمه و دوم به سكون نون ] انگور نيم رسيده باشد . بشنج - [ بشين معجمه و نون به وزن شكنج ] تابش روى باشد در نسخهء ميرزا اما در سامى فى الاسامى مسطورست كه بشنج خشكى باشد كه بر روى افتد و آن را به عربى كلف خوانند و اين به صحت اقربست از قول ميرزا . بفنج - [ بفاء و نون . به وزن منهج ] مارى كه در باغها باشد و گزند نرساند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت دعا و مدح او را ورد خود ساز * كه افعى با تو باشد كم ز بفنج بادسنج - خام طمع و كسى كه انديشه‌هاى خام كند - و متكبر . مثال معنى اول شاعر گويد : بيت بود يكى هرزه دوى بادسنج * برده بسى در طلب گنج رنج بژوج - [ بضم باء و ضم زاى فارسى ] در نسخهء ميرزا بمعنى پيدا كردن باشد . باج - خراج باشد . و نيز زرى كه راهداران از رهگذريان ستانند و آن را باژ و ساو نيز گويند . مثالش « 1 » شيخ سعدى گويد : بيت چو دشمن خر روستائى برد * ملك باج و « ده يك » چرا مىخورد و در فرهنگ بمعنى سكوتى كه مغان در وقت بدن شستن و خوردن بعد از زمزمه اختيار كنند نيز آمده . مثال اين معنى شيخ نظامى گويد : شعر بدان وقتى كه خسرو دستگه داشت * رسوم باج و برسم را نگه داشت و معنى برسم بعد از اين مىآيد . برخفج - [ به راى مهمله و خاء و فاء به وزن برجست ] گرانى و ثقلى كه مردم را در خواب فرو گيرد و آن را به عربى كابوس و ضاغوط گويند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر چنان در خواب شد ظلم از نهيبش * كه پندارى و را بگرفت برخفج و استاد آغاجى نيز گويد : شعر بوصال تو من ايمن بدم از مكر جهان * تا فراق آمد و بگرفت چو برخفج مرا و آن را بفرس سكاجه « 21 » و فرهانج « 2 » « 22 » « 25 » و فرنجك « 3 » « 23 » و خفج « 24 » نيز گويند . بلاج - [ بعد از باء لام . به وزن علاج ] بوريائى كه در مسجدها افكنند . بوغنج - [ بضم باء و غين معجمه و سكون نون ] شونيز « 26 » باشد . بتنج - « 4 » [ بفتح باء و تاى قرشت و سكون نون ] فشردن باشد .

--> ( 1 ) اين كلمه از « ب » و « ن » است . ( 2 ) « ن » : فرانج ( 5 ) ؛ « ب » : فربانج . ( 3 ) اين كلمه در « س » نيست . ( 4 ) اين لغت در « س » نيست . ( 21 ) سكاجه ، كابوس ، عبد الجنه . ( برهان ) . ( 22 ) فرهانج ، كابوس . ( برهان ) . ( 23 ) فرنجك ، كابوس ، عبد الجنه ( در مؤيد الفضلا با قاف نوشته است ) ( برهان ) . ( 24 ) خفج ، كابوس و عبد الجنه ( برهان ) . ( 25 ) فرانج ، كابوس ( برهان ) . ( 26 ) شونيز ، سياه دانه ، حبة السودا و آن تخمى باشد كه بر روى خمير نان پاشند . ( برهان ) .