محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

105

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و از اين بيت معنى انجمن و جايى كه مردم بسيار باشند نيز ظاهر مىشود - و بر غير مردم نيز اطلاق كنند . مثال اول كمال اسمعيل گويد : بيت انبوه و گران و زشت و ناخوش * مانندهء ابر مهرگانى « 1 » مثال دوم « 21 » مولوى گويد : شعر با سپاهى همچو استارهء اثير * انبه و فيروز و صفدر ملك گير و بمعنى فرو ريختن خانه و ديوار و امثال آن نيز باشد . « 2 » چنان كه گويند فلان خانه يا ديوار انبوه شد . آغاليده - [ به وزن تابانيده ] يعنى بر جنگ تيز كرده شده « 3 » - و آشفته كرده شده « 4 » . آويزه - بمعنى گوشواره باشد . مثالش مولانا جامى گويد : شعر نخشبيهاى « 5 » وى از گوهر پاك * كرده ياقوت تر « 6 » آويزهء تاك « 7 » « 8 » و يكى از اكابر نيز فرمايد : بيت اى از تو مرا گوش پر و ديده تهى * خوش آنكه ز گوش پاى در ديده نهى تو مردم ديده‌اى نه آويزهء گوش * از گوش بديده آ ، كه در ديده بهى آهيانه - [ به هاء و ياى حطى و نون به وزن رازيانه ] استخوانيست كه بر بالاى دماغ واقعست و آن را بتازى قحف « 22 » خوانند . انبارده - [ به راء و دال مهملتين . به وزن و معنى انباشته ] يعنى پركرده - و بمعنى با نعمت نيز آمده . « 8 » مثال معنى اخير مسعود سعد فرمايد : شعر اى آنكه بر وى چون مه چارده‌اى * صد حق دارم يكى بنگزارده « 9 » اى گر طنز « 10 » كنى رواست كانبارده‌اى * رو رو كه همه عشوه و انگارده‌اى آخسمه - [ بمد الف و سكون خاء و فتح سين مهمله و ميم ] و بقصر « 23 » نيز آمده ، شرابى باشد كه از جو و ارزن سازند و در بعضى نسخ آخمسه بتقديم ميم بر سين به نظر رسيده « 11 » و اين اصحست چه معرب آن اقسما باشد . آزده - [ به زاى معجمه و دال مهمله به وزن آمده ] رنگ كرده - و بمعنى خلانيده شده از سوزن و غيره نيز آمده و آن را آژده و آجده و آجيده نيز گويند . مثال معنى اخير انورى گويد : بيت از ملاقات هوا روى غدير * راست چون آزدهء سوهانست و بمعنى اول « 24 » بقصر « 25 » نيز آمده . اشنه - [ بضم همزه و سكون شين معجمه و فتح نون ] همان اشنان « 12 » مرقوم ، در چند « 13 » نسخه چنين به نظر رسيده اما اصح آنست كه اشنه « 14 » يكى از عطرياتست كه آن را دواله نيز گويند . انبيره - [ بنون و باى موحده . به وزن رنجيده ] خاشاكى كه بعد از پوشش خانه بر بام اندازند و گل و كاهگل بر آن اندايند . اسباه - [ بكسر همزه و سكون سين مهمله و بعد از سين باى تازى ] لشكر باشد . مثالش مولوى معنوى فرمايد « 15 » :

--> ( 1 ) « الف » ، « ب » : ابهرمهرجانى ؛ « ن » : مهرابرجانى . ( 2 ) « الف » از اين پس را در حاشيه دارد . ( 3 ) « ن » : تيز كرده شده . ( 4 ) « ن » و « الف » : آشفته كرده شده . ( 5 ) « س » : نخشيبهاى . ( 6 ) « س » : ترا . ( 7 ) در « ب » اين بيت نيست و بجاى آن بيت ديگرى است كه نقل مىشود : درو لعلش كه بود آويزهء گوش * همى برد از دل و جان لطف او هوش . ( 8 ) از اين پس در « ب » و « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 9 ) « س » : بگذارده‌اى . ( متن از « الف » است ) ( 10 ) « س » : ظن . ( 11 ) از اين پس در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 12 ) « س » : آشنان . ( 13 ) « س » : چند . ( 14 ) اين كلمه در « س » و « الف » نيست از « ب » است . ( 15 ) بجز « ن » : . . . مولوى مثنوى . ( 21 ) يعنى : كلمهء انبه . ( 22 ) قحف ، كاسهء سر . ( 23 ) يعنى : اخسمه . ( 24 ) يعنى ، رنگ كرده . ( 25 ) يعنى : ازده .