محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
68
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
استه - به فتح اول بر وزن خسته دانهء خرما و شفتالو و زردآلو و امثال آن را گويند و استخوان آدمى و حيوانات ديگر را نيز گفتهاند و به ضم كفل و سرين را گويند و به كسر اول و ضم ثالث و ظهورهاى هوز مخفف استوه است كه ملول و به تنگ آمده و مانده شده بودند و به كسر اول و ثالث و ظهورها به معنى ستيزه و لجاجت باشد . استهيدن - به كسر اول و ثالث به معنى لجاجت كردن و ستيزه نمودن باشد . استيا - با ياى حطى بر وزن افترا نام كوهيست از كوههاى ما بين هرات و غزنه . استير - بر وزن كفگير مقدارى باشد معين و آن شش درم و نيم است . استيزه - به كسر اول به معنى ستيزه و لجاجت و جنگ و خصومت و خشم و كين باشد . استيم - به فتح اول بر وزن تسليم آستين جامه را گويند و به معنى دهان ظروف و اوانى هم هست و به كسر اول جراحتى را گويند كه گزك شده باشد يعنى سرماخورده باشد و ورم و آماس كرده باشد و بعضى سرمائى را گويند كه بر جراحت زند و بياماساند گويند اگر آن سرما در شبهاى ماهتاب بر جراحت بهايم خورد البته او را بكشد و بعض ديگر جراحتى را گفتهاند كه سرش به هم آمده و درونش پر از چرك و ريم باشد و بدون نشتر زدن بر نيايد و به معنى چرك و ريم و جراحت هم آمده است . استينه - بر وزن دستينه تخم مرغ را گويند . اسحاره - با حاى بىنقطه بر وزن گهواره به لغت رومى دوائى است كه آن را تودرى خوانند و آن چهار نوع مىباشد زرد و سفيد و سرخ و گلگون و بهترين آن زرد باشد سرطان را نافع است . اسرنج - به كسر اول و راى قرشت و سكون ثانى و نون و جيم طبقى باشد بىكناره كه از روى سازند و بر پشت آن قبه كنند و بندى بر آن بگذارند و روزهاى جشن و تماشا دو تاى آن را بر دست گرفته بر هم زنند تا از آن صدائى بر آيد و آن را سنج نيز گفتهاند و آن رنگى باشد معروف كه نقاشان و مصوران به كار برند و سوختگيها را نيز نافع است . اسروش - به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو قرشت به معنى آواز خوش باشد و فرشته را نيز گويند مطلقا و نام فرشتهايست كه تدبير امور بندگان به دست اوست و نام روز هفدهم از هر ماه شمسى هم هست . اسروشنه - به كسر اول و فتح ثالث و شين و نون بر وزن بىحوصله نام شهريست از ولايت ماوراء النهر و به ضم اول و ثالث اصح است . اسريشم - به كسر اول سريشم را گويند و آن دو نوع است يكى آن كه از پوست گاوميش و گاو سازند و چيزها بدان چسبانند و آن را به عربى غراء الجلود خوانند و ديگرى مانند پيه بود و آن را از شكم ماهى بر مىآورند و آن را سريشم ماهى مىگويند و به عربى غراه السمك مىخوانند . اسطخر - با طاى حطى بر وزن و معنى استخر باشد و آن قلعهايست در ملك فارس چون در آن قلعه تالاب بزرگى بوده است بنا بر آن به اين نام اشتهار يافته است و آبگير و تالاب را نيز گفتهاند و بعضى گويند معرب استخر است . اسطر - به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و راى قرشت به يونانى ترازو را گويند و به عربى ميزان خوانند و نام پادشاهى نيز بوده است . اسطرخ - با خاى نقطهدار بر وزن و معنى استخر است كه تالاب و نام قلعه فارس باشد . اسطرلاب - به ضم اول و ثالث و لام به الف كشيده به باى ابجد زده معروف است و آن آلتى باشد كه بيشتر از برنج سازند و بدان ارتفاع آفتاب و ستارگان گيرند گويند پسر ادريس پيغمبر ( ع ) آن را وضع كرده است و بعضى گويند ارسطاطاليس و معنى تركيبى آن به يونانى ترازوى آفتاب است چه اسطر به معنى ترازو و لاب آفتاب را گويند و بعضى گفتهاند جام جهاننما عبارت از اين است و نزد محققين جام جهاننما عبارت از دل است . اسطرنونا - به ضم اول و ثالث و نون به واو رسيده و نون ديگر به الف كشيده به يونانى علم هيأت و علم نجوم را گويند . اسطفين - به كسر اول و فتح ثالث و فاى به تحتانى رسيده و به نون زده به لغت يونانى زردك را گويند كه گزر باشد بهترين آن زرد و شيرين است و قوت باه