محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
62
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
رنگ كرده باشد . از دهان مار برآمدن - كنايه از راستى باشد كه هيچ كجى در آن نباشد . ازرق - با راى قرشت بر وزن ابلق نام خط چهارم است از هفت خط جام جم و در عربى رنگ كبود را گويند . ازرك انديشه چكيدن - كنايه از دقت كردن در فكر و انديشه باشد . ازرميدخت - با دال و خاى نقطهدار بر وزن سحر مىگفت نام دختر پرويز است كه لشكر به دو بيعت كردند و شش ماه ملك راند و نام شهرى نيز هست كه او بنا كرده است . ازرنك - بر وزن بدرنگ خيار با درنگ را گويند . از زبان جستن - كنايه از خطا و سهو كردن در گفتگو باشد . از سر پا روان شدن - كنايه از زود روان شدن و به تعجيل رفتن باشد . از سردست - كنايه از گفتن حرفى و سخنى باشد بىتأمل و فكر و زود ساختن كارى بىانتظار . از شكم افتادن - كنايه از مردن و از عالم رفتن باشد . ازغ - به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار آنچه از شاخهاى درخت ببرند و پيرايش دهند و آن را به عربى جلمه گويند . ازغچ - به فتح اول و سكون ثانى و كسر ثالث و جيم فارسى ساكن گياهى است كه بر درخت پيچد و آن را به عربى عشقه خوانند . ازكات - با كاف فارسى بر وزن بد ذات مردم بد دل و بد اندرون را گويند . از كره رفتن - كنايه از نابود و تلف شدن زرنقد و غيره باشد . ازم - به فتح اول و سكون ثانى و ميم به معنى فرزند باشد . ازمل - بر وزن جدول به معنى بسيار و كثير باشد و صدا و آواز را نيز گويند و به معنى همه و مجموع هم آمده است . ازناو - با نون و واو بر وزن غرقا و نام ناحيهايست از نواحى همدان . ازناوه - به فتح اول و واو به معنى ازناو است كه ناحيهاى باشد از نواحى همدان . ازنب - بر وزن مذهب به معنى رنجش باشد كه از رنجيدن است و در عربى فربه را گويند كه ضد لاغر باشد . از نقش گورخار رستن - كنايه از خارى و بىاعتبارى باشد . ازورد - با واو بر وزن شبگرد . دوائى است كه آن را به فارسى اندهقوقو گويند و به عربى حندقوقى خوانند اگر آب آن را بگيرند و با روغن بجوشانند و بر طفلى كه دير به حركت آيد بمالند زود به حركت آيد و جميع بادها را نافع است . ازورى - بر وزن سرسرى به لغت بربرى نام درختى است سطبر و خاردار پوست آن سرخ و گنده مىباشد در دوائى به كار برند . ازهراك - به فتحهاى هوز و راى بىنقطه به الف كشيده به كاف زده نام اصلى ضحاك ماران است . ازيرا - بر وزن نصيرا مخفف زيرا باشد كه از براى تعليل يعنى از براى اين و از اين جهت . ازيز - بر وزن تميز بانگ و فرياد و ناله را گويند . ازيش - بر وزن كشيش به معنى ازو و از وى باشد چنان كه گويند ازيش بستان يعنى ازو بگير و از وى بستان . اژخ - به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطهدار دانههاى سخت كه از اعضا بر مىآيد و درد نمىكند و به عربى ثؤلول گويند . اژدر - با دال ابجد بر وزن لشكر سر علم و رايت را گويند و مار بزرگ را نيز گفتهاند . اژدرها - بر وزن لشكرها به معنى مار بزرگ است كه اژدر باشد و هاى اژدرها جمع نيست بلكه جزو كلمه است و مردم شجاع و دلاور و خشمگين را نيز گفتهاند و پادشاهان ظالم را گويند عموما و ضحاك ماران را خصوصا و به معنى رايت و سر علم هم آمده است . اژدها - به معنى اژدر است كه مار بزرگ باشد و كنايه از مردم شجاع و قهرآلود هم هست و رايت و سر علم را نيز گويند و پادشاه ظالم و ضحاك ماران را هم گفتهاند .