محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
32
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
بريدن شاخهاى زيادتى و بعضى شاخهايى را گويند كه از درخت خرما و تاك و غيره بريده باشند . آژوغ - با زاى فارسى بر وزن و معنى آزوغ است كه شاخهاى بريده درخت خرما و تاك و غيره باشد و ليف خرما را نيز گويند . آژيانه - با زاى فارسى بر وزن تازيانه فرشى را گويند كه از خشت پخته و سنگ كرده باشد . آژيخ - با زاى فارسى و ياى حطى بر وزن تاريخ مطلق چرك را گويند عموما و چرك گوشهء چشم را خصوصا و به عربى رمص خوانند . آزيدن - با زاى هوز بر وزن بازيدن به معنى خلانيدن سوزن و امثال آن باشد و به معنى رنگ كردن هم گفتهاند و به معنى آزردن و آزار دادن هم به نظر آمده است . آژيدن - با زاى فارسى بر وزن آزيدن باشد كه خلانيدن سوزن و امثال آن است و آجيده كردن را نيز گويند خواه با سوزن باشد و خواه به غير سوزن . آزير - بر وزن جاگير به معنى آزار و رنج و محنت باشد . آژير - با زاى فارسى بر وزن جاگير آماده و مهيا كردن باشد مطلقا و تالاب و آبگير و استخر را نيز گويند و به معنى غلبه و زيادتى و بانگ و فرياد هم آمده است و به معنى زيرك و هشيار و هوشمند هم هست و پرهيزكار را نيز گويند . آژيراك - با زاى بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده به معنى بانگ و فرياد كردن است مطلقا اعم از آدمى و ستور . آژيريدن - بر وزن بازى چيدن به معنى بانگ كردن و هوشيار و خبردار نمودن و مهيا و آماده ساختن باشد . آزيغ - به كسر زاى هوز و سكون ياى حطى و غين نقطهدار تنفر و نفرتى را گويند كه از اقوال و افعال كسى در ظاهر و باطن به هم رسد . آژينه - با زاى فارسى بر وزن آيينه آلتى باشد از فولاد كه سنگ آسيا را بدان تيز كنند . آس - بر وزن طاس مطلق آسيا را گويند خواه به دست گرداننده و خواه به آب و خواه به چاروا و آن سنگى است مدور و مسطح و نرم شدن و خرد گرديدن دانه گندم و جو را نيز گويند در زير آسيا و نوعى از ريحان باشد به غايت خوشبو و نام جانوريست سفيد و سردم او سياه مىباشد و از پوستش پوستين سازند و آن را به عربى فاقم خوانند و شترى را نيز گويند كه موى ريخته باشد و نام قريهاى است از قراى فارس و در تركى نام شهريست از ولايت قبچاق و در عربى درخت مورد است و بار و بر آن را حب الاس خوانند گويند عصاى موسى عليه السلام از چوب آس بوده و در ملك روم درخت آن از جاهاى ديگر بزرگتر مىشود و شكوفه آن خوشبوى مىباشد هركس كه آن را ببويد و به خواب رود البته محتلم شود و بقيه عسل را نيز گويند كه در شان انگبين مانده باشد و بقيه خاكستر را نيز گويند كه در جايى مانده باشد و نشانهاى عمارت خراب را هم گفتهاند و در هندى به معنى اميدوارى باشد و كمان تيراندازى را نيز گويند . آسا - با سين به الف كشيده زيب ، زينت و آرايش باشد و به معنى دهاندره هم هست كه خميازه مىباشد و به عربى تثائب خوانند و شبه و نظير و مانند را نيز گفتهاند و به معنى تسكين و وقار هم آمده است و آسودن و آسودگى و آسايش و آساينده را نيز گويند و امر به آسودن هم هست يعنى بياسا و آسوده شو و به معنى هيبت و صلابت باشد و طور و روش و قاعده و قانون را نيز گويند . آساره - بر وزن آواره به معنى حساب باشد كه از شمردن و حساب كردن است . آس افزون - به فتح همزه و سكون فا و زاى هوز مضموم به واو و نون زده به معنى آژينه است و آن آلتى باشد از فولاد كه آسيا را بدان تيز كنند . آسال - بر وزن پامال اساس و بنياد را گويند . آسانى - بر وزن نادانى نقيض دشوارى باشد و خواب و آسايش را نيز گفتهاند . آسبان - بر وزن پاسبان به معنى آسيابان باشد چه آسيابان را آس مىگويند . آسبرى - به كسر ثالث و فتح باى ابجد و كسر راى قرشت با تشديد به تحتانى زده مورد صحرايى است و بهترين آن رومى مىباشد طبيعت آن گرم و خشك است و علت صرع را فايده دهد و آن را مورد اسفرم