محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
33
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
نيز گويند . آستان - به سكون ثالث و فوقانى به الف كشيده بر وزن آسمان معروفست كه كفشكن و ميان در خانه باشد و آن را آستانه هم گويند و بر پشت خوابيدن را نيز گويند و به كسر ثالث استخراج سالهاى مخوفه مولود باشد كه آن را به عربى قران و عقبه خوانند . آستان برخاستن - كنايه از خراب شدن باشد و به معنى بلندى و رفعت و جاه و دولت هم آمده است . آستان فنا - به كسر نون كنايه از دنياى فانى است . آستانه گردان - كنايه از آسمان دنياست كه فلك و قمر باشد و آن را آستانه گردون هم مىگويند كه به جاى الف واو باشد . آستر - به معنى بطانه است و كنايه از باطن هر چيز باشد . آستن - به كسر رابع مخفف آستين باشد . آستى - بر وزن راستى به معنى آبستن است كه مخفف آبستن باشد . آستيم - با ميم بر وزن و معنى آستين است و خونى باشد كه از جراحت رود و بعضى جراحتى را گويند كه مندمل شده باشد و چرك در ميان آن مانده باشد و سرمائى را نيز گويند كه بر جراحت زند و جراحت به سبب آن آماس كند و به معنى دهان ظروف و اوانى هم آمده است . آستين افشاندن - كنايه از ترك دادن و انكار نمودن باشد و به معنى رقص كردن هم هست و انعام و بخشش نمودن را نيز گويند . آستين برچيدن - كنايه از مستعد و مهيا و آماده شدن به كارى باشد . آستين برزدن - به معنى آستين برچيدن است كه كنايه از مستعد شدن به كارى باشد . آستين تيريز كردن - كنايه از دست كوتاه كردن باشد يعنى دستدرازى و فضولى نكردن . آستين فشاندن - به معنى آستين افشاندن است كه كنايه از ترك دادن و رقاصى نمودن و بخشش كردن باشد . آستين ماليدن - به معنى آستين برچيدن است كه كنايه از مستعد و مهيا شدن به كارى باشد . آستينه - بر وزن ماستينه تخممرغ را گويند . آسر - به ضم ثالث و سكون راى بىنقطه به معنى كشتزار و غلهزار باشد و به زبان علمى اهل هند آدمخوار را گويند . آسريس - به كسر رابع و سكون تحتانى و سين بىنقطه ميدان اسبدوانى را گويند . آسغده - به ضم ثالث و سكون عين نقطهدار و فتح دال بىنقطه هيزم نيمسوخته را گويند و به فتح ثالث به معنى آماده و مستعد و مهيا باشد . آسفته - به ضم ثالث بر وزن آلفته به معنى اول آسغده است كه هيزم نيمسوخته باشد . آسك - بر وزن آهك موضعى است نزديك ارهجان و ارهجان شهريست كه ميان او و شيراز شصت فرسنگ راه است و آن را عوام ارهغان خوانند . آسكون - بر وزن آبگون نام درياى خزر است كه نام درياى گيلان باشد و نام ولايتى هم هست . آسمار - با ميم بر وزن شاخسار درخت مورد را گويند و به عربى آس خوانند . آسمان - معروفست و به عربى سما و فلك خوانند و معنى تركيبى آن آسيا مانند است به اعتبار گرديدن چه آسيا را آس نيز گويند و نام فرشتهاى است كه موكل است بر ممات و او را عزرائيل خوانند و نام روز بيست و هفتم باشد از هر ماه شمسى و تدبير و مصالح روز مذكور به او تعلق دارد و بعضى روز بيست و پنجم از هر ماه شمسى را آسمان گويند و اللّه اعلم . آسمان برين - به كسر نون و فتح باى ابجد فلك نهم را گويند و آن را فلك الافلاك خوانند . آسماندره - به فتح دال و راى بىنقطه كهكشان را گويند و به عربى مجره خوانند . آسمان و ريسمان - اين مثل است و در جايى گويند كه شخصى در برابر معقول جواب نادر مقابل گويد . آسمانه - بر وزن آستانه سقف خانه را گويند . آسمانى زبان - يعنى زبان آسمانى كه مراد از آن زبان ملائكه باشد . آسمند - بر وزن تاشكند دروغ گفتن به فريب و خدعه باشد و سرگشته و حيران را نيز گويند . آسموغ - بر وزن آبدوغ نام ديويست از متابعان