محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
22
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
گرمى وحدت عشق را نيز گويند و اهل صنعت و كيميا گوگرد احمر را آتش خوانند و قوت هاضمه و اشتها را نيز گويند . آتش آب پرور - به كسر رابع كنايه از شمشير و تيغ آبدار باشد . آتش افرازه - تيرى بود از آتش كه بر هوا رود و آن را تير هوائى نيز گويند . آتش افروز - ظرفى باشد به هيئت كلهء آدمى و سوراخ تنگى دارد چون آن را گرم كنند و ميان آب فرو برند آب را به خود كشد و چون به كنار آتش ناافروخته گذارند چون گرم شود بخارى از آن سوراخ بر آتش وزد و آتش بر افروزد و اين از مخترعات جالينوس است و سوخته و هر چيزى كه بدان آتش افروزند و نام ماه يازدهم است از سالهاى ملكى يزدجردى و نام مرغى هم هست كه آن را به رومى ققنس خوانند . آتش افروزنه - به فتح نون آتشگيره را گويند يعنى هر چيز كه بدان آتش افروزند همچو خس و خاشاك و مانند آن چخماق را نيز گفتهاند . آتش پارسى - به كسر رابع مرضى است غير آتشك مشهور آن را به عربى نار فارسى خوانند و بعضى گويند آتشك فرنگ است و بعضى ديگر گويند جوششى است بسيار سوزان و دردناك و رنگ آن به زردى مايل است و صاحب اين مرض بيشتر اوقات با حرارت و تب مىباشد و علاج آن را به چيزهاى سرد بايد كرد و آن را باد فرنگ مىگويند . آتش بجان - كنايه از غم و سوزش و شوق و محبت باشد . آتش پر آب - به كسر رابع كنايه از شراب لعلى انگورى باشد و اشك چشم غمزدگان را نيز گويند و پياله طلا و پياله لعل و ياقوت پر از شراب را هم مىگويند . آتش برگ - به فتح با و سكون را و كاف به معنى آتش زنه است كه چخماق باشد . آتش پرور - به فتح باى فارسى و واو و سكون راى قرشت كنايه از تيغ و شمشير آبدار است . آتش بسته - كنايه از زر سرخ و طلاى احمر باشد . آتش بهار - به كسر رابع كنايه از گل سرخ و لاله باشد و رواج و رونق بهار را نيز گويند . آتش بىباد - كنايه از شراب انگورى باشد و ظلم و تعدى را نيز گويند . آتش بىدود - كنايه از آفتاب است و كنايه از قهر و غضب هم هست و شراب لعلى را نيز گويند . آتش زبانه - كنايه از شراب انگورى باشد و كنايه از لعل و ياقوت و عقيق هم هست . آتش پيكر - به فتح باى فارسى كنايه از آفتاب عالمتاب است و شياطين و جن را نيز گويند . آتشتر - به فتح تاى قرشت كنايه از شراب لعلى باشد و لب معشوق را نيز گويند . آتش توبه سوز - كنايه از شراب انگورى باشد . آتش حجر - به فتح حاى بىنقطه كنايه از لعل و ياقوت باشد . آتشخوار - به سكون رابع كنايه از مردم عاشق پيشه باشد و كسى كه سخنان عاشقانه پرسوز از او سرزند و مردم تيز فهم و روشن راى را نيز گويند . آتشخوار - نام مرغى است و كنايه از مردم بد نفس و ظالم باشد و مردم حرامخوار و رشوتخوار را نيز گويند . آتش خواره - به معنى آتشخوار است كه نام مرغى و مردم بد نفس و ظالم و رشوتخواره باشد . آتش دادن - كنايه از ترك دادن و ترك كردن باشد مطلقا - و كسى را بر سر قهر و غضب آوردن و به معنى شخصى را بىقرار ساختن هم هست . آتش دهقان - به كسر رابع آتشى را گويند كه دهقانان بعد از درو كردن و برداشتن غله بر بقيهء آن زنند تا زمين قوت گيرد و زور به هم رساند . آتش رز - به كسر رابع و به فتح راى قرشت كنايه از شراب انگورى باشد . آتش روز - كنايه از آفتاب عالمتاب است و گرمى و روشنى روز را گويند . آتش زبان - به فتح زاى هوز كنايه از تيز و تند زبان باشد يعنى شخصى كه تند و جلد حرف زند . آتش زدن - كنايه از ترك دادن و ترك تعلقات نمودن باشد و كسى را بر سر غضب آوردن و به معنى بىقرار و گرم ساختن هم هست .