محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
20
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
رسانيدن باشد و با متواضع بودن را نيز گويند . آب طبرستان - به كسر ثالث چشمهاى است روان در كوهى كه اگر بانگ بر آن زنند بايستد و چون فرياد كنند پنهان شود و چون طلب نمايند روان گردد و اين حال در هر ساعتى از آن چشمه مكرر به فعل مىآيد . آب طبريه - به كسر ثالث گويند چشمهاى است كه مدت هفت سال پيوسته روان باشد و هفت سال ديگر خشك گردد . آب طرب - به كسر ثالث كنايه از شراب انگورى باشد . آب عشرت - به كسر ثالث و عين بىنقطه به معنى آب طرب است كه شراب انگورى باشد . آبفت - به فتح ثالث بر وزن وارفت مخفف آبافت است كه پارچه گنده و سطبر باشد . آب فسرده - به كسر ثالث كنايه از شمشير و خنجر باشد و شيشه و بلور و آبگينه را نيز گويند . آبك - به فتح ثالث بر وزن ناوك يكى از نامهاى سيماب است و آن را آب آبق و ابو الارواح و اصل و ام الاجساد پرنده و بنده و تير و نافذ و جوهر و جيوه و ظل الذهب و حى الماء و روح و روحانى و رجراج و زادوق و زموم و ژيوه و ستاره و سحاب و نور و سيماب و طيار و عبد و عطارد و عين الحيوان و غبيط و فرار و گريزنده و لين و لجاج نيز گويند و آبله را نيز خوانند كه طفلان بر مىآورند و به ضم ثالث هر چيز پر آب و آبكى را مىگويند . آبكار - به سكون ثالث بر وزن آبيار به معنى سقا باشد و شراب خوار و شراب فروش و حكاك و نگين ساز را نيز گويند و به كسر ثالث كنايه از رونق و رواج و آبرو باشد . آبكامه - بر وزن كارنامه نان خورشى است معروف كه در صفاهان از ماست و شير و تخم سپند و خمير خشك شده و سركه سازند و آن را به عربى مرى خوانند . آپكانه - با باى فارسى بر وزن تابخانه بچهء آدمى يا حيوان ديگر كه نارسيده از شكم مادر بيفتد . آبكاه - بر وزن خوابگاه تهيگاه و پهلو را گويند و به معنى تالاب و استخر هم هست . آب كبود - به كسر ثالث درياى چين را گويند و آن را به عربى بحر اخضر خوانند گويند هر شب زنان خوب صورت از آن دريا بر مىآيند و بر دامن كوهى كه كنار آن دريا واقع است بازى مىكنند و چون روز مىشود باز به دريا فرو مىروند . آب گردنده - به كسر ثالث كنايه از آسمان است . آب گشاده - به كسر ثالث كنايه از شراب زبون كم و كيف باشد . آب كمه - به سكون ثالث و ضم كاف و فتح ميم گويند آبى است خاكسترى رنگ و به غايت گنده و بدبوى و آن را از شكم نوعى از ماهى گيرند كه در بحر چين مىباشد هر عضوى كه بشكند مقدار دو مثقال از آن بخورند چنان كه به دندانها نرسد آن عضو شكسته را درست كند و در درياى هرمز نيز به هم مىرسد و به عربى ماء الجمه خوانند . آبكند - به فتح رابع و سكون نون و دال ابجد زمينى را گويند كه آب آن را كنده باشد و چاكها و جسرها در آن افكنده و آبگير آب انبار را نيز گويند و نام شهرى و مدينهء هم هست . آبگون - بر وزن واژگون نام رودخانه عظيمى است كه از خوارزم مىآيد و به درياى گيلان فرو مىرود و به معنى نشاسته هم هست و آن چيزى باشد كه از گندم سازند پالوده و آهار كاغذ از آن بپرند و آن را به عربى لباب الحنطه خوانند و به معنى آب مانند هم هست چه گون به معنى شبه و نظير و مانند است و كنايه از آسمان است . آبگون صدف - كنايه از آسمان باشد و آفتاب و ماه را نيز گويند . آبگون قفس - به معنى آبگون صدف است كه كنايه از آسمان باشد . آبگير - بر وزن بادگير استخر و تالاب را گويند و گوى كه آب در آنجا ايستاده باشد و شمر نيز خوانند و نام افزاريست شومالان را و آن مانند جاروبى باشد و به آن آب برتانه جامه كه به جهت بافتن ترتيب مىدهند بيفشانند . آبگينه - به فتح نون به معنى شيشه و بلور باشد و الماس را نيز گويند و آن جوهريست مشهور و به معنى شراب انگورى هم آمده است و كنايه از دل