محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

110

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

باخويش - به كسر ثالث و سكون واو معدوله و تحتانى و شين قرشت سر به آب فرو بردن و غوطه خوردن باشد و به معنى تنهائى هم هست . باخه - به فتح ثالث كاسه پشت و لاك‌پشت را گويند . باد - بر وزن شاد معروف است كه يكى از چهار عنصر باشد و نام فرشته‌ايست موكل بر تزويج و نكاح و نام روز بيست و دويم از هر ماه شمسى باشد و تدبير و مصالح آن روز به دو تعلق دارد نيك است در اين روز نو بريدن و نو پوشيدن و بر اسب نو سوار شدن و كنايه حرف و سخن هم هست و به معنى نابود و هيچ باشد و كنايه از تند و تيز هم هست و مدح و نثار را نيز گويند و به معنى آه و ناله هم آمده است و نام گنج دويم است از جملهء هشت گنج خسرو پرويز و گنج باد آورد همين است و به معنى نخوت و غرور و خودبينى هم هست و اسب را نيز گويند كه به عربى فرس خوانند و به معنى شراب هم به نظر آمده است و مخفف باده نيز هست . باد آبله - آبله هلاك كننده را گويند و به عربى جدرى خوانند . بادارنگ - به فتح راى قرشت و سكون نون و كاف فارسى ، ترنج را گويند و آن ميوه‌ايست معروف كه پوست آن را مربا سازند و آن را بادابرنگ هم مىگويند . باداش - بر وزن آداش مكافات و جزاى نيكى را گويند و با باى فارسى هم آمده است . بادآفراه - با فا و راى قرشت بر وزن آرامگاه به معنى عقوبت و جزاى گناه و مكافات بدى باشد و بادفر را نيز گويند كه بازيچه اطفال است و آن پوست پاره‌اى باشد مدور كه ريسمانى در آن گذرانند و در كشاكش آورند تا به گردش در آيد و صدائى از آن ظاهر شود . بادافراه - بر وزن ماه در ماه به معنى بادآفراه است كه جزا و مكافات بدى باشد و بازيچه اطفال را نيز گويند . بادافره - به حذف الف سيم به معنى بادافراه است كه مكافات بدى و فرفرك اطفال باشد . بادام شكوفه‌فشان - كنايه از چشم گريان باشد . بادامه - به فتح ميم پيلهء ابريشم را گويند و به معنى نگين و مهر انگشتر هم آمده است و چشم مانندى باشد كه از طلا و نقره سازند و بر كلاه طفلان دوزند و خال گوشى را هم گفته‌اند و آن اژخ مانندى است كه بيشتر از بشرهء مردم بر مىآيد و هر دانه و حلقهء زنجير را نيز گويند و رقعه و پينه را نيز گويند كه درويشان بر خرقه دوزند و خرقهء مرقعه را هم مىگويند يعنى خرقه‌اى كه از پاره‌هاى رنگين فراهم دوخته شده باشد و جنسى از ابريشم باشد و هر جنس مطبوع را نيز گفته‌اند . بادان - بر وزن نادان مخفف آبادان است كه نقيض خراب باشد و به معنى پاداش و جزاى نيكى هم به نظر آمده است . بادانجير - نوعى از درخت انجير است كه پيش از همه درختان ميوه دهد و انجير آن كاواك و پرباد مىباشد . بادان فيروز - نام شهر اردبيل است و چون فيروز آن شهر را بنا كرد به اين نام موسوم ساخت چه بادان به معنى آبادان است . بادانگيز - نام گلى است كه هر گاه مزارعان خواهند كه غله را از كاه جدا كنند و باد نباشد آن گل را به دست مالند و برگ آن را بر هوا پاشند باد به هم رسد . بادآور - نام گنج دويم است از هشت گنج خسرو پرويز گويند قيصر گنجى از زر و گوهر به يكى از جزاير حصينه مىفرستاد اتفاقا باد كشتى را به حوالى اردوى خسرو پرويز آورد و او آن را متصرف شد و به اين نام موسوم گشت و نام بوتهء خارى است سفيد و دراز به قدر يك ذرع در نهايت خفت و سبكى كه بيشتر در زمين ريگ بوم و دامن كوهها رويد و خارش انبوه شود و گل آن بنفش و سرخ و سفيد هم مىباشد و تخمش به خسك مىماند و به عربى شوكة البيضا خوانند و نام موضعى است نزديك به شهر واسط و نام نوائى است از موسيقى و كنايه از چيزى باشد كه مفت و بىتعب به دست آيد . بادآورد - بر وزن بالاگرد به معنى بادآور است كه بوته خار شوكة البيضا و نوائى از موسيقى و غيره باشد .