محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

111

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

بادآوله - با واو بر وزن و معنى بادآبله است كه آبله هلاك كننده باشد . بادآهنگ - به كسر ثالث صوت و نقش خوانندگى و گويندگى را گويند . بادپا - با باى فارسى به الف كشيده كنايه از سريع السير و تيز تك و تندرو باشد و اكثر صفت اسب واقع شود . بادبان - با باى ابجد بر وزن آسمان پرده‌اى باشد كه بر تير كشتى بندند و تير كشتى را نيز گفته‌اند و دست زير و دست بالاى قبا را هم گويند كه از دو طرف بر زير بغل چپ و راست بسته مىشود و آستين گريبان قبا را هم گفته‌اند و كنايه از شخصى سبك روحى باشد كه با مردم مؤانست كند بر خلاف لنگر كه شخص ناگوار باشد . بادبان اخضر - كنايه از آسمان و فلك عرش و كرسى باشد . بادبدست - مردم بىحاصل و هيچ‌كاره و تهيدست و مفلس را گويند . بادبر - به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت كاغذ باد باشد و كسى را نيز گويند كه همه روز فخر كند و منصب خود به مردم عرض نمايد و هيچ كار از او نيايد و او را به عربى فياش مىگويند و به ضم باى ابجد چيزى باشد كه از چوب تراشند و اطفال ريسمانى در آن پيچند و از دست رها كنند تا بر زمين‌گردان شود و هر چيز كه نفخ را بر طرف كند آن را نيز بادبر گويند . بادپر - با باى فارسى بر وزن و معنى دويم بادبر است و آن شخصى باشد كه پيوسته حرفهاى دليرانه گويد ليكن كارى از او نيايد و چوبى را نيز گويند كه سر آن از ديوار و عمارت بيرون باشد و بعضى چوبى را نيز گفته‌اند كه دو سر آن در دو ديوار عمارت نصب كنند و چوبكى باشد كه طفلان ريسمان بر آن پيچند و از دست گذارند تا در زمين گردان شود . بادپران - به تشديد راى قرشت به معنى بادپر است و آن شخصى باشد كه پيوسته از خود گويد . بادبرك - به فتح باى ابجد و راى قرشت و سكون كاف كاغذ باد را گويند . بادپروا - به فتح باى فارسى و سكون قرشت و واو به الف كشيده خانه‌اى را گويند كه بادگير داشته باشد و گذرگاه باد و روزنى را نيز گويند كه به جهت آمدن باد گذارند و به معنى بىتفاوت هم آمده است يعنى شخصى كه پيش او همه چيز مساوى باشد . بادبروت - به كسر ثالث كنايه از عجب و تكبر و غرور باشد و به سكون ثالث مردم صاحب تكبر و خداوند غرور را گويند . بادبره - به فتح باى ابجد و راى قرشت نام روز بيست و دويم بهمن ماه باشد گويند هفت سال در ايران باد نيامد در اين روز شبانى پيش كسرى آمده گفت دوش آن مقدار باد آمد كه موى بر پشت گوسفندان بجنبيد پس در آن روز نشاطى كردند و خوشحالى نمودند و به اين نام شهرت يافت . بادپره - به فتح باى فارسى و راى قرشت تراشه چوب را گويند كه در وقت تراشيدن چوب بريزد . بادبرين - به كسر ثالث باد صبا را گويند و آن از ما بين مشرق و شمال و زد و بعضى باد دبور را باد برين گويند چنان كه شمس فخرى گفته است : بيت به زير چرخ برين بىمثال فرمانت * ز سوى غرب نيارد وزيد باد برين بادپيچ - بر وزن مارپيچ ريسمانى باشد كه در ايام عيد و جشن از جائى آويزند و زنان و كودكان بر آن نشينند و در هوا آيند و روند و به اين معنى به جاى حرف ثالث زاى نقطه‌دار هم آمده است . بادبيزن - بادزن را گويند و به عربى مروحه خوانند . بادپيما - با باى فارسى بر وزن كارفرما مردم مفلس لا ابالى بىفايده‌گوى و بى ما حصل و دروغ‌گوى را گويند و كنايه از اسب و استر و شتر تيز رفتار و مردم سياح و بيابان‌گرد باشد . باد پيمودن - كنايه از كارهاى بىنفع و بيهوده و بىفايده كردن و سخن غير تحقيق گفتن باشد و به معنى شراب خوردن هم به نظر آمده است . بادتخم - بر وزن چهار تخم - رازيانه و باديان را گويند . بادخان - با خاى نقطه‌دار بر وزن آسمان بادگير و گذرگاه باد باشد مطلقا خواه در بلندى و خواه در پستى .