اسماعيل ناظم
35
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )
احوال و اگر حركت در جوهر باشد ، از دو حال بيرون نيست : يا جوهر در حين حركت باقى است يا باقى نيست . اگر جوهر باقى نباشد لازم مىآيد كه آنچه معدوم است به امر وجودى متصف شود و اين باطل است و اگر بگوييم كه جوهر در حين حركت باقى است ، در اين صورت تغييرى در آن پيدا شده يا نشده . اگر تغييرى در آن پيدا نشده است پس جوهر به حسب ذاتش تغيير نكرده ، بلكه صفاتش تغيير كرده ؛ بنابراين حركت در امر عرضى واقع شده است نه در جوهر . و اگر تغييرى در ذات جوهر شده است پس در هر آنى از آنات زمان حركت جوهرى موجود است غير از جوهر در زمان پيش يا در آن بعد . پس لازم مىآيد كه بين ابتداى حركت و انتهاى آن انواع جواهر نامتناهى بالفعل موجود باشند ( اينكه مىگوييم بالفعل براى اين است كه فرض كردهايم موضوع حركت جوهرى جوهر است و موضوع بايد در تمام آنات حركت بالفعل موجود باشد ) و بودن انواع جواهر نامتناهى بالفعل محال است با اينكه محصور بين حاصرين است ، پس حركت جوهرى باطل است . اشكال نشود كه در حركت كيف هم اين اشكال وارد است به اين نحو كه اين كيف در تمام آنات زمان حركت باقى است يا باقى نيست . اگر باقى نباشد پس در كيف حركت نيست و اگر باقى باشد ، لازم مىآيد انواع كيف نامتناهى بالفعل باشد و اين هم باطل است . مىگوييم فرق است بين جوهر و كيف ؛ زيرا در كيف موضوع حركت جسم و جوهر است و مانعى ندارد كه انواع كيف از مبدأ تا منتهى بالقوه باشد ؛ زيرا كه جسم بالفعل است و موضوع حركت . ازاينرو ممكن است كه انواع كيف از مبدأ تا منتهى بالقوه باشد و موضوع ثابتى هست كه همان جسم باشد و مانعى ندارد كه انواع كيف همه بالقوه باشند يا اينكه موضوع ثابتى هست اما در حركت در جوهر ؛ اگر انواع آن بالقوه باشند ، موضوع ثابتى براى حركت نخواهد بود و حال آنكه در حركت بايد موضوع ثابتى باشد . پس اگر حركت در جوهر باشد ، بايد انواع جوهر بالفعل باشد و لازم مىآيد انواع نامتناهى بالفعل موجود باشد ، با اينكه محصور بين حاصرين است و آن هم باطل است .