اسماعيل ناظم

34

طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )

است ، مثلا سنگى از بالا به پايين مىآيد و علت حركت آن طبيعت سنگ است . حال اگر طبيعت علت شد براى اين جزء حركت ، بايد سنگ در آنجا بماند ؛ زيرا طبيعت براى جزء حركت است نه براى تمام آن و معلول هم موجود است . پس اگر طبيعت علت براى قدم اول باشد ، بايد در قدم هزارم هم در همان قدم اول باشد ، بنابراين اگر طبيعت امر ثابتى باشد و متجدد نباشد ، تخلف معلول از علت لازم مىآيد . و اين محال است و اما اگر طبيعت را امر متجددى فرض كنيم ، آن‌گاه متجدد علت متجدد شده است و اين اشكالى ندارد . پس به اين دليل ملا صدرا گويد كه حركت همان‌طورى كه در اعراض هست در جوهر هم هست . دليل ديگر بر حركت جوهرى آن است كه در حكمت الهى ثابت شده كه اعراض در وجود تابع جوهراند . پس ممكن نيست متبوع امر ثابتى باشد و تابع امر متجدد و متغير ؛ پس ناچار بايد طبيعت هم متغير باشد . اكثر حكماى يونان و تمام عرفا بر حركت جوهرى اتفاق دارند چنان‌كه شيخ شبسترى گويد : جهان كل است و در هر طرفة العين * عدم گردد و لا يبقى زمانين دگرباره شود پيدا جهانى * به هر لحظه زمين و آسمانى باز فرمايد : هميشه خلق در خلق جديد است * اگرچه مدت عمرش مديد است و خداوند متعال مىفرمايد : « إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ ؛ * اگر خدا بخواهد شما را مىبرد و يك خلق جديدى مىآورد » و نيز فرموده : « وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ . » مقصود آن است كه اجسام عالم آنا فآنا در تغير و تبدل‌اند . معنى آيه شريفه دوم را حكماى قديم دال بر حركت جوهرى و حكماى جديد ، دال بر حركت زمين مىدانند . مولوى مىفرمايد : هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بىخبر از نو شدن اندر بقا پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است * مصطفى فرموده دنيا ساعتى است بعضى از حكما منكر حركت جوهرى هستند . ابن سينا بر نفى حركت جوهرى دليلى آورده است و گفته است : در حركت بايد موضوع ثابتى باشد و باقى در تمام