اسماعيل ناظم
100
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )
توان نصف كرد و نهايت ندارد . پس آن خط اجزاء بىشمار دارد و جسم متحرك از همه آن اجزاء بايد گذر كند ، و گذر كردن از اجزاى بىشمار مدت نامتناهى لازم دارد . « 50 » بنابراين آن جسم هيچگاه به نقطهء مقصود نمىرسد . پس عقلا ثابت شد كه حركت باطل است . اين استدلال را به اين ترتيب نيز بيان كرده است كه آخيلس « 51 » كه چابكترين مردم است ، هرگاه در دنبال سنگپشت ، كه يكى از كندروترين جانوران است برود ، به قاعدهء عقلى هرگز نبايد به او برسد . زيرا در مدتى كه اخيلس مقدارى راه طى كرده سنگپشت نيز مسافتى پيموده است و اخيلس بايد آن مسافت را هم طى كند . و نيز مىگويد : هرگاه تيرى از كمان پرتاب كنيم ، برحسب ظاهر روان مىشود ؛ اما در واقع ساكن است . زيرا در هر « آن » كه آن را به نظر گيريم ، قسمتى از فضا يا مكان را شاغل است و شاغل بودن مكان جز سكون چيزى نيست و در آن نمىتوان تير را غير شاغل مكان فرض كرد . پس هيچگاه نمىتوان آن را در حركت دانست . با توجه به آنچه گذشت ، معلوم مىشود كه پيش از ارسطو دربارهء حركت دو مكتب كاملا متضاد وجود داشته است كه يكى حركت را اصل و اساس جهان مىدانسته و ديگرى حركت را مرهوم و امرى باطل مىپنداشته است . در اين صورت اين پرسش مطرح مىشود كه كداميك از اين دو مكتب حقيقت و مطابق با واقع است ؟ اين پرسش ، هر متفكر كنجكاو از جمله ارسطو را به كوشش و بررسى وامىدارد كه آيا حركت چيست و اقسام آن كدام است ؟ در اينجا ارسطو انواع حركت را مورد بررسى قرار مىدهد و مهمترين نوع حركت را در كون و فساد مىبيند . زيرا هنگامى كه موجودى از بين مىرود و موجود ديگر به جاى آن پيدا مىشود ، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا موجود اول كه قبلا آن را مىديديم ، به كجا رفت و موجود دوم كه آن را نديده بوديم ، از كجا آمد ؟ سپس ارسطو در مقام حل اين مشكل و پاسخ به اين سؤال برآمده و مىگويد : موجود حادث ، قبلا بالقوه موجود بوده و موجود بالقوه همان مادهء اولى است كه پس از پذيرفتن صورت فعليه و متحد شدن با آن
--> ( 50 ) . همان ، ص 15 . ( 51 ) . Achilles در افسانههاى يونانى به سرعت و شجاعت معروف است .