اسماعيل ناظم
99
طب و فلسفه ، علوم طبيعى ( فارسى )
آن است و نيك و بد ، مرگ و زندگى و هستى و نيستى در واقع يكى است و خواص اشياء و اختلاف آنها اعتبارى است . « 48 » هراكليتوس چون بىقرارى و بىثباتى را اصل هر چيز دانسته و فلسفهاش بر اين پايه بوده و در ناپايدارى امور اصرار مىورزيده ، قهرا از مردم كنارهجويى داشته و دنيا را به چيزى نمىگرفته و در نتيجه ، وى را از حكماى گريان خواندهاند . اما مكتب فلسفى برمانيدس ، كه از معتبرترين حكماى باستان است ، بر خلاف فلسفهء هراكليتوس است . وى به وجود معتقد است و تغيير و تبديل و حركت را به كلّى خطا و غير واقع مىپندارد و معتقد به سكون و دوام و ثبات است . مىگويد : وجود نه آغاز دارد و نه انجام ، چه اگر آغاز مىداشت ناچار بايد فرض كنيم يا از وجود برآمده يا از عدم ، اگر از وجود برآمده پس زادهء خود است و حادث نيست ؛ اگر بگوييد از عدم ناشى شده ، عقل از قبول آن امتناع دارد ؛ و همچنين انجام يعنى مرگ و فنا و تغيير و تبديل ندارد . زيرا انتقال از وجود يا به وجود است يا به عدم . اگر به وجود است ، پس تغيير نكرده و نابود هم نشده است . انتقال به عدم را هم عقل از قبولش امتناع دارد . و نيز براى وجود ، حركت قائل نيست . زيرا حركت ناچار در مكان بايد واقع شود و مكان يا وجود است يا عدم . اگر وجود است ، پس حركت وجود در او ، حركت در خود است ، يعنى سكون است . و اگر عدم است ، پس حركت ممكن نيست . چه حركت در مكان بايد بشود . پس وجود ، ازلى و ابدى و ساكن و پايدار و قائم به خود است . « 49 » فلسفهء برمانيدس را در قول به سكون و اينكه حركت حقيقت ندارد ، شاگردان وى مانند زينون ، فيلسوف اليايى ، به حد كمال رسانيد و براى اثبات مدعاى برمانيدس براهينى اقامه كرد ؛ از جمله براى اثبات اينكه حركت حقيقت ندارد و خلاف عقل است ، مىگويد : اگر حركت واقعيت داشته باشد ، انتقال از يك نقطه است به نقطهء ديگر . پس هرگاه ميان آن دو نقطه ، خطى فرض كنيم ، البته مىتوان آن را نيمه كرد و آن نيمه را مىتوان نصف كرد و همچنين در اين تنصيف هر قدر پيش برويم باز آن قسمتى كه باقى مىماند مى
--> ( 48 ) . محمد على فروغى ، سير حكمت در اروپا ، ص 6 . ( 49 ) . همان ، ص 14 .