مهدى محقق
63
مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )
الطّلموخى 163 / 4 قملهء ( شپش ) سر است و آن شبيه قراد ( كنه ) كوچكى است كه مىگزد . طواسيس 124 / 8 يعنى مجب و نوعى از جرب چشم است . الطّينة 94 / 5 « 101 » رجوع شود به « الهيولى » . طينة العالم 93 / 18 رجوع شود به « الهيولى البعيدة » . الظّفرة 124 / 11 « 102 » زيادتى عصبى است كه از كنار چشم در پهلوى بينى آغاز مىشود و سفيدى چشم را مىپوشاند و تا سياهى آن امتداد مىيابد . العدم و الملكة 81 / 14 « 103 » يكى از اقسام متقابلان عدم و ملكه است ؛ مانند كورى و چشم ، و صلع و قرع . العرض 75 / 1 عرض آن چيزى است كه نياز به غير دارد تا به وسيلهء آن موجود گردد . عرض 76 / 1 عرض آن لفظى است كه دلالت بر معنى عرضى مىكند ، كه اگر ارتفاع آن از ذاتى كه اين عرض در آن موجود است فرض شود ، ارتفاع ذات لازم نيايد . عرض 77 / 16 موجودى كه قايم به نفس نباشد و نيازمند به چيزى باشد كه در آن حلول كند و وجودش به آن بستگى داشته باشد عرض خوانده مىشود .
--> ( 101 ) . كلمهء « طينت » در آثار پيشينيان بهجاى « هيولا » به كار رفته است ؛ چنانكه جاحظ گويد : « دهريان را عقيده بر آن است كه طينت قديم است » . براى تفصيل بيشتر رجوع شود به فيلسوف رى ، محمد بن زكرياى رازى ، ص 329 . ( 102 ) . ظفره ناخنه بود ؛ از بيغولهء چشم كه بينى است يكى زيادتى پديد آيد چون ناخن سپيد . و اين دو گونه بود : يك گونه تنك بود و ديدار باز ندارد بسيار ، و يك گونه ستبر بود و علاج وى برگرفتن بود به دو كارد . هدايه ، 277 . ( 103 ) . ابن رشد مىگويد ، عدم و ملكه در يك چيز يافت مىشوند مانند كورى و چشم ، زيرا كور به كسى مىگويند كه براى او بينايى نيست در هنگامى كه از شأن او اين است كه برايش بينايى باشد . تلخيص كتاب المقولات ، ص 97 .